تبليغاتX
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

 

حرف اول

 يا كريماي ساختمون ما درست روي پنجره ي طبقه بالايي ها لونه مي سازن و كارخرابيهاشون مي رسه به پنجره ي خونه ي ما.... من هر روز در حالي كه كار خرابي ها رو پاك  مي كنم به خودم مي گم چرا سهمم از پرنده هايي كه دوسشون دارم اينه!؟ 

           

 

 

 

 

 

...........

-          ديشب خواب ديدم محضر سليمون نبي هستم... نمي دوني چه بزرگ  بود تالارش...همه ي بدنم مي لرزيد..

-          هدهدشم بود؟

-          اره روي شونه ش بود! انگار پرستويي كه خونه شون رو هر روز خراب مي كنم رفته بودن پيشش دادخواهي از دست من...

-          آخ گناه داره ! چطور دلت مي ياد خونه خرابشون كني... من كه هر وقت بهار مي شه و يكيشون مي ياد، بلند مي گم خوش اومدي حاجي جون.... آخه مي دوني اينا وقت زمستون كوچ مي كنن مكه....وقتي ميان پيش ما حاجي هستن.... خانوم يكتا مي گفت مامان بزرگش تعريف مي كرده كه همسايه شون يه مستاجر داشته.... يه زن پير، وقتي بهار يكي از اين پرستوها مي ياد، بهش مي گه خوش اومدي حاجي جون! چي آوردي برام از مكه؟ پرستوئه مي ره يه دور مي زنه و برمي گرده يه عقيق شكسته مي ندازه رو دامنش!

-          راست مي گي؟

-          به انگشت سليمون قسم.....تازه ! مي گن توي مكه يه سنگ كوچيك هست كه پرستوها وقت مرگشون مي رن اونجا و سرشون رو مي زارن روش و مي ميرن.... دوروبر اون سنگم پر از جنازه و استخون پرستوئه.....

-          الله اكبر! اره مي گفتم .... سليمون به پرستوئه گفت حرفتو به خودش بگو....واي  مو به تنم سيخ شده الان كه اينا رو مي گم... پرستوئه شروع كرد به حرف زدن كه يا حضرت سليمان! من هر وقت خونه مي سازم اين خانوم با جارودستي مي افته به جونش و خرابش مي كنه.... منم گفتم يا سليمان ، قربون هيبتت برم.. من تازه پله هامو سنگ زدم ، اونم با هزار بدبختي... اونوقت اينا بالاش لونه مي سازن و بعدش رو سنگ پله هام كار خرابي مي كنن... هر چي هم مي سابم لكش نمي ره... سليمون به من گفت حيووناي منو اذيت نكن وگرنه ..... منم گفتم باشه قربون هيبتت برم... ديروزم رفتم كارتن برداشتم از انبار و زدم زير لونه شون....

-          كار خوبي كردي! خدا حفظت كنه كه آواره شون نكردي تو اين بارون !

-            من كه با اين زبون بسته ها دشمني ندارم ........

 

-     خب من برم ..خيلي وقته اومدم ....

-          خوش اومدي .....بازم بيا اينور...

-          تا دم در نيا بمون همين جا بارون مي ياد .... واي مراقب باش پرستوئه اومده رو لبه ي كارتون نشسته .. مراقب باش... ريخت  رو سرت.....

-       واي! وا ي! واي!   الهي به حق انگشت سليمون ذليل شي ...اي خدا به كي بگم  حاجي نمي خوام!... اينجا لونه نساز...الان مي زنم خودتو زنتو و تخماتو و لونه رو همه رو باهم يكي مي كنم..........

-         آخي  گناه دارن تو بارون..... سليمون نبي ازت دلگير مي شه...

-          ولم كن سليمون سليمون راه انداختي!... اون  جاروو از گوشه پله بده به من .......

 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 13:59  توسط مهلا  | 

توی هیچ تل آشغالی غذایی نبود. مردم اون ده خیلی خوب بودن. هیچ وقت اسراف نمی کردن. واسه همین تو سطل آشغالاشون چیزی برای خوردن نبود. دنده هاش از حد بیرون زده بودن . زبونش از تشنگی آویزون بود. بین اون همه آدم که از شهر می گذرشتن ، حتی یه نفر نگاهی به چشمای گرسنه ش نمی نداخت و تکه تونی براش پرت نمی کرد. از صبح یه فکر مثل خوره به جونش افتاده بود. می دونست داره به کدوم سمت می ره و می دونست برای چی می ره. کلی با خودش کلنجار رفته بود اما گرسنگی مجال پایبندی به مرامش رو نمی داد. سعی کرد بهش فکر نکنه و یه راست به سمت قبرستون رفت. شب قبل مرده ای رو دفن کرده بودن و دو نفر تا صبح روی قبر کشیک می دادن که گرگا قبر رو نکنن..جنین کوچیکی بود که  بوی خون می داد. خیلی ناچیز بود  اما کفاف شکم گرسنه ی اونو می داد. صبح اول وقت از گرگا خبری نبود.و اون به راحتی می تونست قبرو بکنه. تصور خوردن یه مرده حالش رو بد می کرد اما نمی تونست مقاومت کنه. می دونست اگه نیاکانش بدونن مردار خواری کرده نمی بخشنش!اما حتما نیاکانش اون همه گرسنگی نکشیده بودن. بوی مرده هر آن بیشتر می شد و بیشتر اونو به سمت خودش هدایت می کرد. با همه ی توانش به سمت قبرستون دوید و به سمت قبر تازه رفت. دورو بر قبر رو بو کشید. بوی خاک خیس خورده با بوی خون قاطی شده بود و بوی مردار رو آروم می کرد. نگاهی به دورو برش انداخت. هیچ کس نبود. با عذاب شروع کرد به کندن. عجیب بود که گرگا قبل از اون سروقتش نرفته بودن. خاک سرد  عطشش رو آروم می کرد.  باید تا پلاسیده نشدنش بهش می رسید. کمی از خاک رو کنده بود که بوی گرگا رو حس کرد. بیحرکت موند و به اطرافش نگاه کرد . چند تا گرگ رو دید که بیرون قبرستون بی حرکت بهش نگاه می کردن. بدون هیچ حرکتی. فقط از گلوشون صدای غر غر می اومد. معلوم نبود برای چی حمله نمی کردن. حس ترس همه ی وجودش رو گرفته بود. می دونست اگه بدوه اونا می دون و تیکه پاره ش می کنن. زبونش رو از دهنش بیرون انداخته بود و تند وتند نفس می کشید. نمی دونست یه جنین کوچیک برای پنج تا گرگ چه نفعی داره.!؟به هرکدوم یه لقمه هم نمی رسید. کاش اونا می فهمیدن. بعد از چند ثانیه ، انگار که فهمیده باشن، همه با هم برگشتن و توی کویر ناپدید شدن. گردنش رو بلند کرد و به ردشون نگاه کرد. معلوم نبود برای چی رفتن. براش مهم نبود. گرسنگی مجال فکر کردن به چیزای اضافه رو نمی داد. مهم این بود که خطر رفع شده بود. برای همین به کارش ادامه داد. هر لحظه گودال عمیق تر می شد و خاک دوروبرش بیشتر. باید تا قبل از ظهر به مرده می رسید. با خودش عهد کرد که فقط چند تیکه بخوره. تا اندازه ای که سیر بشه. باید برای حیوونای توی خاک هم قسمتی باقی می ذاشت ! کم کم  به یه تیکه پارچه ای که جسد رو توش پیچیده بودن رسید. پوزه ش رو داخل برد و پارچه رو پاره کرد. بوی گوشت توی دماغش پیچیده بود. می خواست تیکه ای از بدن رو بکنه که بی حرکت موند. تو دلش به مرده گفت: شماها ماها رو نمی خورین. پدرانتون هم نخوردن. اما من دارم تورو می خورم. کاری که پدرانممم نکردن! فقط یه تیکه از خودت رو به من بده. قول می دم تا وقتی که  زنده م از کسانت محافظت کنم....

چشماشو بست و تیکه ای از جسد کند و با عجله پا به فرار گذاشت . اومد داخل شهر و یه راست به در خونه  بچه ی مرده رفت. کنار در چوبی نشست و به آرومی شروع کرد به خوردن. سیری بعد از چند روز گرسنگی خواب رو به چشماش آورد و همون جا روی زمین دراز کشید. خواب ارومی به سراغش اومد.....

خورشید به وسط آسمون رسیده بود که احساس کرد روی سرش سنگین شده. پسر بچه ای  ده ساله بالای سرش بود.. برادر بچه بود و توی دستش یه چماق بزرگ !  ننه بلقیس بهش گفته بود که روح یزید تو سگه . همون که امام حسینو کشته. برا همین هرجا سگ دیدی بزنش تا بره. چوبش رو بلند کرد.....سگ بیچاره زیر ضربات چوب گیر افتاده بود. اما قدر شناسی بهش اجازه نمی داد  پاچه شو گاز بگیره  و هارش کنه..... بعد از کلی کتک از لای پای پسرک  راه باز کرد و پا گذاشت به فرار و توی دل کویر ناپدید شد....برادر بچه استخون رو از روی زمین برداشت و به یاد پیروزیش جلوی در خونه آویزون کرد.. و تا سال ها ماجرای سگی رو که ازش کتک خورده بود برای همه تعریف می کرد.....

 

+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 11:0  توسط مهلا 

  

 

 

 

 

از روز چهارشنبه که قوری بزرگ عزیز از دستش افتاده بود و شکسته بود. خواب و آروم نداشت. می دونست کاری از چینی بند زن بر نمی یاد. تازه اگه هم بیاد , چینی بند زن سالی ماهی یه بار می اومد تو محلشون و عزیز فردا روضه داشت.تما امیدش به پیرمرد جهودی بود تو بازار بساط داشت.برا همین صبح علی الطلوع چادرش رو سر کرد و النگوهای بدلیش رو دست کرد و  گوشه ی چادرش رو به دندون گرفت و سمت دیگه ش رو رها کرد تا موهای سیاهش از اون سمت بیرون بریزه. از مخفی گاهش ماتیک دست سازش رو در آورد و به لبش مالید. معمولا دور از چشم عزیز , وازلین و دوا گلی رو با هم قاطی می کرد تا شبیه ماتیک بشه و بعد تو یه قوطی نگه می داشت برا استفاده! می دونست اگه عزیز بفهمه روزگارش رو سیاه می کنه. بدو بدو خودش رو به بازار رسوند.  سرش رو بلند کرد و به اطراف نگاه کرد. دنبال پیرمرد جهود می گشت که یه جای خاص بساطش رو پهن می کرد. جمعیت رو کنار زد و از زیر چشمای تیز فروشنده ها  رد شد. از دور  دید که پیرمرد جهود نیومده. برا همین یه گشتی تو بازار زد. نیم ساعتی وقت گذروند و دوباره رفت همون جا. با دیدن پیرمرد چشماش برق زد. !؟  پیرمرد تازه  بساطش رو پهن کرده بود. سه چهار نفر دورش بودن و منتظر تا حراجش رو شروع کنه. وقتی جمعیت به اندازه ی کافی زیاد شد  پیرمرد رو به جمعیت کرد و گفت چی بزارم رو جعبه؟ دخترک با  صدای رو نرم و نازک گفت : قوری حاج آقا!!! پیرمرد بدون این که دنبال صاحب صدا بگرده قوری گل سرخی بزرگ در آورد و روی جعبه گذاشت و شروع کرد به حرف زدن:

-     قوری گل سرخی , اصل ژاپن , حتی اگه رو آتیش گازم بزاریش ترک بر نمی داره و بدون این که دم کن بزاری روش , چایی توش دم می کشه. تو مغازه می دن شیش هزار اما من می دم پنج هزار. نبود؟ می دم چهارو نیم هزار. نبود؟ می دم چهار هزار. بازم نبود؟ باشه آتیش زدم به مالم. می دم سه و نیم......

قوری نزدیکش بود و براش دلبری می کرد اما فقط هزار و پونصد تومن داشت . تازه فردا هم روضه داشتن. می دونست عزیز غد تر از این حرفاست که بخواد بره از در و همسایه قوری عاریه کنه. تازه اونم یه قوری به اون بزرگی  که بخواد شصت هفتاد نفر رو چایی بده!! هیچ کدوم از همسایه ها یه همچین چیزی نداشتن.

-          می دم سه هزار. بازم نبود؟ می دم دو و نیم. ......

خدا خدا می کرد پیرمرد جهود قیمت رو به هزار و پونصد برسونه. می دونست که اگه کسی بخواد بخره و ازش تخفیف بخواد , پیرمرد قوری رو می ندازه یه گوشه و نمی فروشه. یا مثلا اگه پارچه باشه , پارچه رو از وسط جر می ده و می ندازه کنار....

تو همین فکرا بود که یه نفر سر دو و نیم  گفت می خوامش. پیرمرد قوری رو برداشت و با گوشه ی آستینش برق انداخت و یه جعبه  برداشت و شیش تا زیردستی رو از توش در آورد و قوری رو جاشون گذاشت....مرد کیفش رو در آورد و از توش دوتا هزاری بیرون کشیدو داد به پیرمرد. پیرمرد گفت یه کلام دو و نیم! و بعد جعبه رو با قوری انداخت کنار و بدون اعتنا به حرفای مرد, یه در خواست یه زن مسن یه قواره پارچه بیرون کشید.

تو دلش به اون مرد فحش داد که نذاشته بود پیرمرد یه کم بیاد پایین تر. مجبور شد همون جا بمونه تا سر پیرمرد خلوت بشه بلکه بتونه راضیش کنه قوری رو بهش بفروشه. اما دورو بر پیرمرد , هر لحظه شلوغ تر می شد.

یه کم این پا و اون پا کرد و بعدش برای این که حوصله ش سر نره  تو بازار چرخید. می دونست اگه عزیز  بفهمه که بی هدف تو بازار می چرخه گیسشو  می بره! دوباره یه ساعت وقت گذروند و برگشت سراغ پیرمرد. دودل بود. از صورت عبوسش می ترسید و می دونست اگه جنسی رو کنار بزاره دیگه نمی فروشه. رفت جلو و سلام کرد. پیرمرد بدون این که سرش رو بلند کنه جواب داد و مشغول مرتب کردن بساطش شد .  دستای سبزه شو از لای چادر بیرون آورد و با لوندی گفت:

-          حاجی اون قوری که حراجش کردی....

-          حاجی نیستم , قوری رو انداختم کنار و دیگه نمی فروشم.

-     حاج.. آخ اگه بدونی چه قدر کارمو راه می ندازه. به حضرت عباس تا اومدم دهن وا کنم که می خوامش اون آقاهه پرید تو حرفم...

-          خب حالا که گذشته. دیگه هم نمی فروشم

-          حاجی اذیت نکن . یه قوری که ارزش این حرفا رو نداره

-          اگه نداره خودت چرا چونه می زنی. برو زن بزار به کاسبی مون برسیم...

نزدیک بود اشکش سرازیر بشه. پیرمرد حتی نگاهش نمی کرد. دیده بودش که هروقت با یکی حرف می زنه دستاشو محکم به هم گره می کنه و چشماشو می ندازه پایین ...اینطوری دیگه رو به رو شرم نمی کرد...

می دونست نه از ناز و عشوه کاری ساخته ست و نه از عجز و لابه. اما کار دیگه ای هم بلد نبود. بیشتر از اونم اگه می موند اونجا , می دونست آشناها به گوش عزیز می رسونن. برا همین دوباره سرگردون و دست خالی شروع کرد به راه رفتن . فکر قوری گل سرخی ژاپنی اصل , یه لحظه هم ولش نمی کرد. همش به خودش بد و بیراه می گفت که چرا زودتر از اون مرد دهن باز نکرده. و بعد یادش می اومد که اگه هم دهن باز می کرد , پولش نمی رسید...

بازم تو بازار پرسه زد و به جنسا نگاه کرد و حسابی دست مالی شد و متلک شنید. کم کم بغضش داشت می ترکید چون هرچی که فکر می کرد راه به جایی نمی برد . سرش رو تو جمعیت می چرخوند که یهو چشماش به یه جفت چشم میشی  وق زده افتاد. کاسه ی چشما پر از خون بود صاحب چشما آشنا.. نزدیک که شد قلبش ریخت. عزیز بود. که به قول خودش سرو سینه زنون اومد بود دنبالش.

-     ورپریده اومدی خودتو نمایش بدی؟نمی گی من یه عمر با عزت زندگی کردم؟ این آخریا خودتو نگه دار شاید یکی اومد سراغت و من با خیال راحت سرمو گذاشتم زمین....

لباشو به دندون گرفت تا ماتیکش پاک بشه. سرش رو انداخت پایین و بدون این که حرفی بزنه دنبال عزیز راه افتاد. می دونست که باید فکر قوری گل سرخی اصل ژاپن رو از سرش بیرون کنه. دهنش پراز طعم وازلین بود...

 

 

+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 10:59  توسط مهلا 

 

 

 

 

 

- مامانت كجاست؟

- من كه داشتم مي اومدم خونه ي شما داشت عق مي زد

-         صبحونه خوردي؟

-         نه ! آخه مامان صبي بازم عق زد. من دلم به هم ريخت.

-         پس بيا يه لقمه نون و پنير بخور تا ناهار آماده بشه!

 

عروسكش رو كنار گذاشت و لقمه رو از دست زن همسايه گرفت و تند وتند شروع كرد به خوردن. بعد عروسكش روبرداشت و رفت پشت پرده ، نزديك كنج اتاق نشست و شروع كرد به حرف زدن با خودش. نيم ساعتي توي همون حال موند و بعدش دوباره رفت سراغ زن همسايه.

-         خاله پري اون چيه كه داري مي پزوني؟

-         سيرابي . تا حالا خوردي؟

-         نه . چي هست؟

-     معده ي گوسفنده. دير مي پزه اما با پياز و ترشي خيلي خوشمزه مي شه! ايشالله وقتي پخت مي كشم برات كه بخوري.

-         آخه مامانم گفته خونه ي كسي غذا نخورم.

-         اگه خونه ي ما بخوري دعوات نمي كنه.

دوباره رفت سر وقت عروسكش و شروع كرد به حرف زدن. هراز گاهي يه بار گردنش رو مي كشيد و به قابلمه ي روي گاز كه درش روش مي لرزيد و به خاله پري كه تند تند از اين گوشه به اون گوشه ي خونه مي رفت. دلش براي مامانش تنگ شد. ياد اون روزا افتاد كه مامانش از صبح دوتا قابلمه روي گاز مي ذاشت .دوباره رفت سراغ  خاله پري.

-         خاله مي گم اون غذا چه مزه ائيه؟

-         خوشمزه ست. فقط تنده.

-         آره. بوهاي بدي مي ده.

-         اما اگه بخوري استخونات جون مي گيره!

دوباره رفت سروقت عروسكش و شروع كرد به حرف زدن:

-     ديدي بچه! اين قدر نخور كه همين جور كوچولو بموني. ببين بچه ي پري چه خوب غذا مي خوره؟ فردا پس فردا اون خوشكل و تپل مي شه و تو همين جور لاغر مي موني! حالا امروز از اين سيراب بخور كه تو هم استخونات جون بگيره.

دلش مالش رفت. اما مامانش گفته بود حق نداره از كسي خوراكي بگيره. به خصوص از همسايه ها. واسه همين دوباره رفت سر وقت خاله پري.:

-         اگه آدم از اين سيراب بخوره بوش مي مونه؟

-         آره اما پشتش بهت چايي مي دم

برگشت سراغ عروسكش:

-         اگه استخونام جون بگيره مي تونم داداشو بزنم. آخ جون!

دوباره سرش رو برگردوند و به قابلمه و در لرزونش نگاه كرد. دلش ضعف مي رفت . بوي تند سيرابي توي دماغش پيچيده بود و داشت حالشو به هم مي زد. اما تصور اين كه استخوناش جون مي گيرن قند تو دلش آب مي كرد. يه نگاه به ساعت انداخت. عقربه بزرگ روي يازده بود و كوچيه روي دوازده. هر وقت عقربه ها به هم نزديك مي شدن ساعت رو قاطي مي كرد ولي دل گرسنه ش بهش مي گفت وقت ناهاره. دوباره رفت سراغ خاله پري و يه كمي اين پا و اون پا كرد:

- گرسنه ته؟

- نه اما دلم ضعف مي ره!

- يه ساعت ديگه غذا حاضر مي شه! بيا اين سيب رو بخور.

- نه مرسي!

اصرار خاله پري فايده اي نداشت. چون تهديد مامانش موثر تر بود! تازه براي خوردن سيرابي هم وجدانش كلي عذاب مي كشيد. اين بار رفت رو به آينه نشست و به خودش خيره شد. و بازم رفت تو روياي شيرين عروس شدن!لباس سفيد و تور و رژلب قرمز و تاج .....

قارو قور شكمش روياهاشو به هم ريخت. بازم بلند شد و رفت سراغ خاله پري! خاله در قابلمه رو برداشته بود و داشت محتوياتش رو توي يه كاسه چيني مي كشيد. بعد يه بشقاب گذاشت روي كاسه و چادرش رو سر كرد و گفت:

-         بيا بريم خونه تون. اينو مي بريم مي ديم به مامانت . ايشالله ني ني تون كه به دنيا آومد ، استخوناش قوي باشه!

 دخترك عروسكش رو برداشت و زد زير بغلش و گوشه ي چادر خاله پري رو گرفت و راه افتاد. توي راه ، خاله پري دوباره از محكم بودن استخون حرف زد  تا اين كه رسيدن به در خونه شون. مامان اومد در رو باز كرد و بعد از احوالپرسي ، خاله پري گفت:

- ديدم با اين حالي كه داري ، اين بچه هلاك مي شه . سيرابي خيلي مقويه. سعي كن دولقمه بخوري كه جون بگيري. رنگت مثل گچ سفيد شده.

خاله پري خدا حافظي كرد و رفت و دخترك زير نگاه هاي خيره ي مادرش وارد خونه شد و درو بست. مامان يه نگاه به كاسه ي چيني انداخت و بشقاب رو از روش برداشت. وقتي چشمش به تيكه هاي سيرابي كه توي آب زرد شناور بودن افتاد، با تنفر روشو برگردوند و دويد رفت سمت سطل اشغال و كاسه رو برگردوند داخلش. بعد در سطل رو به هم كوبيد و كاسه رو انداخت توي ظرفشويي. دخترك با عروسك زير بغلش بهت زده به صحنه نگاه مي كرد. مامان در يخچال رو باز كرد و يه تيكه پنير برداشت و لاي نون گذاشت و داد دستش:

- اينو كوفت كن تا عصري كه بابات اومد ببرتت خونه ي مامان بزرگ يه چيزي بزنه به اون شيكمت كه نري جلوي خونه ي درو همسايه آبروريزي كني!

 

+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 10:54  توسط مهلا 

 

 

 

 

 

 

- مي كشمت! به جون مامانم مي كشمت سگ بدقواره!

ساق پام بدجوري مي سوخت. بيا! اينم از ثواب كردن. گفتيم شب جمعه اي يه حالي به حاج خانوم بديم. يه ساعت با يه ظرف پر از آش داغ در زدم و پشت در موندم تا بشنوه و بياد درو باز كنه، اونوقت سگ نكبتش تو يه آن اومد پامو گاز گرفت. منم كه هميشه ي خدا از جك و جونور بدم مي اومد! از بس جيغ كشيده بودم  دلم ضعف مي رفت. حاج خانوم بدبخت هر چي نمك رو زبونم گذاشت افاقه نكرد كه نكرد. دوون دوون اومدم خونه و رو ايوون نشستم. الحمدلله وسواس فكري هم كه داشتم. حالا ديگه مونده بود بشينم روزارو بشمارم كه كي هاري مي گيرم!مامان  بردم درمونگاه و واكسن رو تزريق كردن.اما مچ پام داشت ديوونه مي كرد. تصور جاي گاز چندش آورش! واي خدا معلوم نيست با اون دندوناي نفرت انگيزش چه چيزايي رو جوييده!حتي تصورشم حالمو به هم مي زد. دلم مي خواست كارد كاردش كنم. تا حالا اين همه كينه از هيچ بني بشري به دل نگرفته بودم، چه برسه از يه زبون بسته. تا شب هزار جور نقشه كشيدم كه چطور ضجر كشش كنم! نزديك غروب بود كه يه فكر به سرم زد. يادم اومد بابام مي گفت مامان بزرگش سگاي وحشي رو كه مرغاشو مي خوردن رو اونطوري مي كشته. يهو چشمام برق زد و احساس مي كردم ساق پاهام ديگه نمي سوزه. بلند شدم ورفتم توي آشپزخونه. از توي يخچال يه تيكه گوشت در آوردم و گذاشتم يخش باز شه. يه ساعت بعد رفتم سروقت وسايل خياطي مامان و بزرگترين سوزنو از توش برداشتم. حس انتقام همه ي وجودمو گرفته بود. قلبم تند تند مي زد اما نمي خواستم دست بردارم. مدام مچ پامو به خاطر مي آوردم كه آتيشم تند تر بشه. يه آن سوزنو وسط گوش فرو كردم و بدون اين كه به خودم مجال فكر كردن بدم رفتم تو حياط و از روي حصار پرتش كردم تو حياط حاج خانوم. صداي پاي سگ رو شنيدم كه رفت سمت گوشت. و ديگه صدايي نيومد. نمي دونم داشت تصميم مي گرفت بخوردش يا نه اما انگار خوردش! يهو پشيمون شدم ! خدا خدا مي كردم نخورده باشه اما شروع كردم به جواب دادن به خودم: اگه هاري بگيري بميري اون مي ياد وساطت كنه؟ اگه بميره چارتا ادم ديگه رو هم مبتلا نمي كنه!

دوباره صداي پاشو شنيدم كه دويد سمت ديگه! رفتم تو اتاقمو به زور سعي كردم نقاشي بكشم. تاشب منتظر موندم اما صداش در نمي اومد! به خودم گفتم حتما كارش تموم شده. شب كه رفتم تو رختخواب همه جا پر از سكوت شده بود و ديگه با صداي پارسش رو اعصابم رژه نمي رفت. لبخند رضايت زدم و چشمامو بستم و زود زود خوابم برد. خوابم زياد طولاني  نشد چون نصف شب با صداي زوزه ش از خواب پريدم! زوزه كه نه ضجه! تا حالا نديده  بودم يه حيوون ضجه بكشه ! مي دونستم به خاطر سوزنه اما  نمي دونستم چيكار كنم . سرمو بردم زير پتو و سعي كردم تاخواب از چشمام نپريده بخوابم . اما زوزه ي حيوون بلند تر مي شد! رو به سقف دراز كشيدم و گوشامو با دوتا دستام نگه داشتم! اما بازم صداشو مي شنيدم . هر وقت چشمامو مي بستم قيافه ش مي اومد جلوي چشمم ! خدايا ! كاش زودتر بميره. اما نمي مرد. فقط داشت ضجر مي كشيد. نتونستم تحمل كنم و بلند شدم رفتم سراغ برادردم:

- عليرضا! عليرضا! پاشو سگ حاج خانوم داره مي ميره.

- اه چته باز؟ خب به ما چه؟

- علي من سوزن به خوردش دادم..........

- چيكار كردي؟

- تو يه تيكه گوشت سوزن فرو كردم و براش انداختم كه بخوره و بميره!

- خاك بر سرت! حيوونو ضجر كش كردي كه!

- خب حالا بگو چيكار كنم؟

- برو بخواب و دعا كن زودتر بميره! يادت باشه يه روز مثل اون سگ به زوزه كردن مي افتي!

خيس عرق شدم. فكر اينجاشو نكرده بودم. رفتم تو حياط و لب حوض نشستم. دستمو تو آب فرو كردم . سرد بود. بدنم مورمور شد. اما داشتم مي سوختم از گرما. بدنم خيس عرق بود و از جودم حرارات بيرون مي زد. يه آن رفتم تو آب حوض دراز كشيدم. صداي سگ بيچاره تمومي نداشت. سرمو بردم زير آب تا صداشو نشنوم. ديگه صدايي نيومد! داشتم خفه مي شدم . سرمو بيرون آوردم و چند تا نفس عميق كشيدم. دوباره صداي زوزه ش اومد. بازم سرمو بردم زير آب......

نمي دونم چند ساعت سرمو بردم زير آب و بيرون آوردم اما ديدم سپيده زده و بلبلا دارن مي خونن. دست و پا و لبم كبود شده بود . از آب بيرون اومدم و رو لبه ي حوض نشستم. يه كمي خنك شده بودم اما بازم حرارت داشتم. ديگه صداي زوزه ش نمي اومد. حتي پارسم نمي كرد! مثل آدماي بهت زده بلند شدم و لرزون لرزون رفتم تو خونه............

 

 

 

 

حالا  اينجا ، اين گوشه ي دنيا ، درست توي اين رختخواب و تو داغ ترين لحظه ي بين دوتا آدم، گوشيش زنگ مي خورده! وقتي به صفحه ش نگاه مي كنه و شماره رو مي بينه يخ مي كنه. سرد سرد! بلند مي شه و با عجله لباس مي پوشه و در مي ره و منو با حرارت خودم و سرماي  رختخوابم تنها مي زاره. همونجاست كه احساس مي كنم يه سوزن تو گلوم فرو كردن... دلم مي خواد ضجه بكشم اما نمي شه. چون من آدمم و الان شبه! برا همين به عادت هميشگي خفه مي شم... قيافه ي سگ بيچاره مي ياد جلوي چشمم. خوش به حالت كه حيوون بودي و لا اقل مي تونستي زوزه بكشي سگ بدقواره.....

+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 10:50  توسط مهلا 

 

 

 

 

 

-           كار ديگه اي ندارين تهمينه جون؟

-          نه عزيز! ايشالله به خوشي هات جبران كنم

 

خواهر زاده ش آخرين نفري بود كه رفت. در رو بست و به سمت خونه برگشت. سكوت سنگيني رودر و يوارا نشسته بود. چشمش رو از روي همه ي ديوارا و اتاق گردوند. نگاهش روي همون قابي .كه براش چشم گردونده بود  ساكن شد. خيره شد و چشماشو تنگ كرد.

-         الان همه جا رو مثل دسته ي گل مرتب مي كنم.

اون از ريخت و پاش بدش مي اومد. و اصلا دلش نمي خواست دكور خونه تغيير كنه. تهمينه اينو مي دونست. مي خواست يا علي بگه و شروع كنه به مرتب كردن كه دلش خواست بشينه .

-          بزار دودقيقه بشينم ، پا مي شم مرتب مي كنم

همون جا روي زمين نشست. فضا بوي خشكي مي داد. بوي سنگيني. سنگيني سكوت بعد از چند روز هياهو و برو و بيا. دلش مي خواست تا ابد همون جا بشينه و به اون قاب نگاه كنه. يه نگاه خالي. خالي از همه چي. حتي غم. مي دونست كه ديگه ناي غمگين شدنم نداره. حتي ناي اعتراض .....

به زور مژه هاش رو روي هم گذاشت. هنوز دوثانيه هم نگذشته بود كه حس كرد خواب اومده سراغش... چشماش رو به زور باز نگه داشت. يادش اومد يه هفته ست نخوابيده. شايدم خوابيده. نه نه ! هيچي يادش نيومد. قلبش از شدت خواب تند مي زد. و انتهاي فكش تير می كشيد.

-          بزار يه كمي بخوابم. بعدش همه جا رو مرتب مي كنم. اگه بدوني چه قدر....

چشماش بسته شد . بدنش سست و وارفته شد. حالا ديگه مي تونست هر وقت و هرجا كه اراده كرد بخوابه.حتي دم در وردي ! حتي بدون اين كه دراز بكشه. همه جا رو مه گرفت. يه مه خاكستري. يه فضاي بي رنگ . بي بو . بي غم .....

فضاي خاكستري با يه صدا شكسته شد. چشماشو نيمه باز كرد. به زور مردمك چشماشو گردوند. كاش مي شد با مژه هم راه رفت. صدا بلند تر شد . قلبش محكم به قفسه ي سينه ش مي خورد. نفسش به شماره افتاد. ديوار رو گرفت و به زحمت بلند شد. به سمت راست چرخيد و دستگيره ي در رو چرخوند:

-          سلام عمه جون. مامان گفت يه وقت نترسين از تنهايي. من اومدم پيشتون بخوابم.

-          نمي خوام پيش كسي بخوابم.....

درو بست و بهش تكيه داد. خواب از چشماش رفت و اون خلسه ي لذت بخش تموم شد.... كشون كشون به طرف يخچال رفت و جعبه ي سيگار رو از مخفي گاه در آورد. رفت توي آشپزخونه و با شعله ي گاز روشنش كرد:

-          يادته هر روز صبح كه سيگارم رو با اتيش زير كتري روشن مي كردم لباتو مي ذاشتي رو گردنم و مي گفتي آخرش يه كتك مفصل از من مي خوري براي اين سيگاركشيدن ناشتا...

روي كف آشپزخونه ولو شد. ظرفاي شسته شده ي روي هم تلنبار شده رو برانداز كرد.

-          مي دونم از ريخت و پاش بدت مي ياد . الان همه شو مي زارم سر جاش . فقط بزار سيگارمو بكشم.....

دود رو با ولع به حلقش مي فرستاد. با اين كه يه هفته بود لب بهش نزده بود اما گيجش نمي كرد. براي همين ، تند تر و عميق تر پك زد.  فايده نداشت. خاكه سيگار رو توي ليوان خالي كرد. وسايل روي هم تلنبار شده به مغزش و قلبش فشار مي آوردن

-          باشه . الان بلند مي شم . بزار برم يه دوش بگيرم و يه كم سرحال بشم... قربونت برم مي دونم از ريخت و پاش بدت مي ياد..

حوله رو برداشت و رفت سمت حموم. زير جريان آب گرم نشست و زانوهاش رو بغل كرد. بازم اون گيجي هميشگي دوثانيه اي  اومد سراغش. دلش مي خواست اون گيجي ساعت ها ادامه پيدا كنه. از حموم كه رفت بيرون  يه فكر مثل جرقه اومد تو سرش. مي خواست گيجي ادامه پيدا كنه. رفت سراغ كمد. زيرلباسا رو گشت. همه جا رو گشت. حتي توي مهتابي. هر جايي كه فكر مي كرد همسرش اونجا قايم مي كرد اون گيج كننده ها رو. تا اين كه بالاخره پيداش كرد. نمی تونست مقاومت کنه. وقتی کرمش بیاد , دیگه مقاومت معنی نداره. باید انجامش بدی. رفت یه صندلی گذاشت کنار گاز. قلبش تیر کشید. همیشه دوتا صندلی رو به روی هم می ذاشت....

-          یادته؟ آماده کردنش با تو بود و تنقلاتش با من..... حالا همه چیش با خودمه؟ می تونم؟ بدون تو ؟  با هم که بودیم اسمش عشق و حال بود. اما بدون تو اسمشو چی بزارم؟ اگه تو نباشی کنترلم کنی چی به سرم می یاد؟ معتاد نشم؟ الان که نمی شم خب یه ماهه نکشیدم. اما بعد از تو .... خب نگران نباش. خودم که نمی تونم بخرم. دم دستم نیست . ولی الان راه نداره...

به هر جون کندنی کارو شروع کرد. دلش برای اون خلسه ی پوچ و توخالی تنگ شده بود. می خواست دو ساعت همه چیز یادش بره. بعدشم یه خواب طولانی. مثل همیشه از یادآوری بیحالی فردا چندشش شد اما وسوسه ی اون خلسه ی پوچ  رهاش نمی کرد... یه ساعت گذشت..

-          می خوامت... کاش بودی.....

بلند شد و روی کاناپه دراز کشید. سیگار رو روشن کرد و چند پک عمیق زد و رفت توی مه خاکستری.......... صدای گوشی موبایلش در اومد....

-          بله

-          سلام تهمینه . خوبی؟

-          سلام امین  . هر چه قدر که تو خوبی , منم خوبم....

-          می فهمم. اون برای منم ارزشمند بود. خیلی داغونم. چیکار می کردی؟ خواب که نبودی؟

-          نه ...

-          اره؟

-          اره.

-          بیام؟

چند ثانیه همه جا تاریک شد. توی سرش خالی شد. زیر پاش خالی شد. زیر پوستش خالی شد. صدای ممتد امین که مرتب صداش می کرد رو شنید.

-          من که نمی خواستم توهین کنم دیوونه. معذرت می خوام. خب من فکر کردم دو سه  ساعت از همه چی جد اباشیم. همه چی یادمون بره..

خلسه حالا دیگه به نوک انگشتاش رسیده بود. تو تمام سلولاش منتشر بود. بلند شد و تلو تلو خوران به سمت قاب رفت و اونو برگردوند. گوشی رو به گوشش نزدیک کرد.

-          بیا .....

 

 

+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 10:47  توسط مهلا