- كار ديگه اي ندارين تهمينه جون؟
- نه عزيز! ايشالله به خوشي هات جبران كنم
خواهر زاده ش آخرين نفري بود كه رفت. در رو بست و به سمت خونه برگشت. سكوت سنگيني رودر و يوارا نشسته بود. چشمش رو از روي همه ي ديوارا و اتاق گردوند. نگاهش روي همون قابي .كه براش چشم گردونده بود ساكن شد. خيره شد و چشماشو تنگ كرد.
- الان همه جا رو مثل دسته ي گل مرتب مي كنم.
اون از ريخت و پاش بدش مي اومد. و اصلا دلش نمي خواست دكور خونه تغيير كنه. تهمينه اينو مي دونست. مي خواست يا علي بگه و شروع كنه به مرتب كردن كه دلش خواست بشينه .
- بزار دودقيقه بشينم ، پا مي شم مرتب مي كنم
همون جا روي زمين نشست. فضا بوي خشكي مي داد. بوي سنگيني. سنگيني سكوت بعد از چند روز هياهو و برو و بيا. دلش مي خواست تا ابد همون جا بشينه و به اون قاب نگاه كنه. يه نگاه خالي. خالي از همه چي. حتي غم. مي دونست كه ديگه ناي غمگين شدنم نداره. حتي ناي اعتراض .....
به زور مژه هاش رو روي هم گذاشت. هنوز دوثانيه هم نگذشته بود كه حس كرد خواب اومده سراغش... چشماش رو به زور باز نگه داشت. يادش اومد يه هفته ست نخوابيده. شايدم خوابيده. نه نه ! هيچي يادش نيومد. قلبش از شدت خواب تند مي زد. و انتهاي فكش تير می كشيد.
- بزار يه كمي بخوابم. بعدش همه جا رو مرتب مي كنم. اگه بدوني چه قدر....
چشماش بسته شد . بدنش سست و وارفته شد. حالا ديگه مي تونست هر وقت و هرجا كه اراده كرد بخوابه.حتي دم در وردي ! حتي بدون اين كه دراز بكشه. همه جا رو مه گرفت. يه مه خاكستري. يه فضاي بي رنگ . بي بو . بي غم .....
فضاي خاكستري با يه صدا شكسته شد. چشماشو نيمه باز كرد. به زور مردمك چشماشو گردوند. كاش مي شد با مژه هم راه رفت. صدا بلند تر شد . قلبش محكم به قفسه ي سينه ش مي خورد. نفسش به شماره افتاد. ديوار رو گرفت و به زحمت بلند شد. به سمت راست چرخيد و دستگيره ي در رو چرخوند:
- سلام عمه جون. مامان گفت يه وقت نترسين از تنهايي. من اومدم پيشتون بخوابم.
- نمي خوام پيش كسي بخوابم.....
درو بست و بهش تكيه داد. خواب از چشماش رفت و اون خلسه ي لذت بخش تموم شد.... كشون كشون به طرف يخچال رفت و جعبه ي سيگار رو از مخفي گاه در آورد. رفت توي آشپزخونه و با شعله ي گاز روشنش كرد:
- يادته هر روز صبح كه سيگارم رو با اتيش زير كتري روشن مي كردم لباتو مي ذاشتي رو گردنم و مي گفتي آخرش يه كتك مفصل از من مي خوري براي اين سيگاركشيدن ناشتا...
روي كف آشپزخونه ولو شد. ظرفاي شسته شده ي روي هم تلنبار شده رو برانداز كرد.
- مي دونم از ريخت و پاش بدت مي ياد . الان همه شو مي زارم سر جاش . فقط بزار سيگارمو بكشم.....
دود رو با ولع به حلقش مي فرستاد. با اين كه يه هفته بود لب بهش نزده بود اما گيجش نمي كرد. براي همين ، تند تر و عميق تر پك زد. فايده نداشت. خاكه سيگار رو توي ليوان خالي كرد. وسايل روي هم تلنبار شده به مغزش و قلبش فشار مي آوردن
- باشه . الان بلند مي شم . بزار برم يه دوش بگيرم و يه كم سرحال بشم... قربونت برم مي دونم از ريخت و پاش بدت مي ياد..
حوله رو برداشت و رفت سمت حموم. زير جريان آب گرم نشست و زانوهاش رو بغل كرد. بازم اون گيجي هميشگي دوثانيه اي اومد سراغش. دلش مي خواست اون گيجي ساعت ها ادامه پيدا كنه. از حموم كه رفت بيرون يه فكر مثل جرقه اومد تو سرش. مي خواست گيجي ادامه پيدا كنه. رفت سراغ كمد. زيرلباسا رو گشت. همه جا رو گشت. حتي توي مهتابي. هر جايي كه فكر مي كرد همسرش اونجا قايم مي كرد اون گيج كننده ها رو. تا اين كه بالاخره پيداش كرد. نمی تونست مقاومت کنه. وقتی کرمش بیاد , دیگه مقاومت معنی نداره. باید انجامش بدی. رفت یه صندلی گذاشت کنار گاز. قلبش تیر کشید. همیشه دوتا صندلی رو به روی هم می ذاشت....
- یادته؟ آماده کردنش با تو بود و تنقلاتش با من..... حالا همه چیش با خودمه؟ می تونم؟ بدون تو ؟ با هم که بودیم اسمش عشق و حال بود. اما بدون تو اسمشو چی بزارم؟ اگه تو نباشی کنترلم کنی چی به سرم می یاد؟ معتاد نشم؟ الان که نمی شم خب یه ماهه نکشیدم. اما بعد از تو .... خب نگران نباش. خودم که نمی تونم بخرم. دم دستم نیست . ولی الان راه نداره...
به هر جون کندنی کارو شروع کرد. دلش برای اون خلسه ی پوچ و توخالی تنگ شده بود. می خواست دو ساعت همه چیز یادش بره. بعدشم یه خواب طولانی. مثل همیشه از یادآوری بیحالی فردا چندشش شد اما وسوسه ی اون خلسه ی پوچ رهاش نمی کرد... یه ساعت گذشت..
- می خوامت... کاش بودی.....
بلند شد و روی کاناپه دراز کشید. سیگار رو روشن کرد و چند پک عمیق زد و رفت توی مه خاکستری.......... صدای گوشی موبایلش در اومد....
- بله
- سلام تهمینه . خوبی؟
- سلام امین . هر چه قدر که تو خوبی , منم خوبم....
- می فهمم. اون برای منم ارزشمند بود. خیلی داغونم. چیکار می کردی؟ خواب که نبودی؟
- نه ...
- اره؟
- اره.
- بیام؟
چند ثانیه همه جا تاریک شد. توی سرش خالی شد. زیر پاش خالی شد. زیر پوستش خالی شد. صدای ممتد امین که مرتب صداش می کرد رو شنید.
- من که نمی خواستم توهین کنم دیوونه. معذرت می خوام. خب من فکر کردم دو سه ساعت از همه چی جد اباشیم. همه چی یادمون بره..
خلسه حالا دیگه به نوک انگشتاش رسیده بود. تو تمام سلولاش منتشر بود. بلند شد و تلو تلو خوران به سمت قاب رفت و اونو برگردوند. گوشی رو به گوشش نزدیک کرد.
- بیا .....