تبليغاتX
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

 

 

حرف اول:

 براي يه بارم كه شده به جاي قضاوت، ‌احساس كنيد.....و براي يه بارم كه شده نويسنده رو از نوشته جدا كنين......

 

 

 

آروم به پهلو برگشت و در حالي كه دستاي لرزونش رو حائل بدن كرده بود روي تخت نشست. دهنش طعم كاغذ مي داد ، پاهاش رو روي زمين گذاشت و لمس زمين به كف پاهاش قوت داد. اطمئينان از اين كه هنوز زنده ست....كف دستش رو روي تخت گذاشت و باسنش رو از تخت بلند كرد و روي پا ايستاد... كيفش رو روي دوش انداخت و در حالي كه آخرين توصيه رو مي شنيد از در خارج شد:

 

-          اين قدر دراز و نشست برو تا نتيجه بده.....

 

با ترس و لرز از خيابوناي شهر گذشت و به خونه رسيد؛ حال آدمي رو داشت كه صد تا قرص ديازپارم رو بلعيده و با دلهره منتظر اولين علائمه....كيفش رو به گوشه اي پرت كرد و روي همون كاناپه خزيد.....

قلبش رو با همه ي قدرت احساس مي كرد و از اين احساس مي خواست بالا بياره...زانوهاشو تو بغل جمع كرد و در حالي كه به ديوار روبه رو خيره شده بود،‌شروع كرد به جويدن ناخن انگشت شست دست چپش... چند دقيقه تو همون حال موند اما يه دفعه توصيه درازو نشست تو سرش پيچيد. بلند شد و سريع لباس راحتي پوشيد و كف اتاق دراز كشيد. در حالي كه به سقف خيره شده بود دستهاش رو به سمت شكمش برد و انگشتهاش رو روي ماهيچه هاي نرم فشار داد...از بالا به پايين و از پايين به بالا.. كف پاهاشو به زمين چسبوند و دستاشو زير سر گذاشت و آروم سرش رو بالاآرود و پيشونيش رو به زانوش چسبوند. چند ثانيه تو همون حال موند ....ياد مربي هفده سالگيش افتاد كه مدام سرزنشش مي كرد كه چرا با فشار به گردن از زمين بلند مي شه. يادش افتاد كه بايد از عضلات شكمش كمك بگيره و بلند شه تا درازو نشست اثر مستقيمش رو روي ماهيچه هاي شكم داشته باشه. دوباره دراز كشيد و اين بار در حالي كه توصيه هاي مربي رو زير لب تكرار مي كرد شروع كرد:

 

-          دستا زير گردن،‌نگاه به سقف....گردن ثابت..آرنج در امتداد شونه....با فشار به شكم ....نيم خيز.....

 

ماهيچه هاي شكمش به شدت شروع كرد به لرزيدن. نتونست تحمل كنه و سريع روي زمين پخش شد....يادش اومد كه هفت هشت ساليه ورزش نكرده...اما جاي اين حرفا نبود و بايد شروع مي كرد و اين حركت از همه ي حركت ها حياتي تر بود. سعي كرد همه ي اراده و نيروي باقيمونده ش رو جمع كنه ....براي بار دوم درحالي كه توصيه هارو تكرار مي كرد نيم خيز شد، دراز كشيد، نيم خيز....درازكش...يكي ديگه ....

درد شديدي توي كمرش يچيد . عرق سردي روي پيشونيش نشست اما بايد ادامه مي داد...

دوازده ....سيزده...

عضلات شكمش در حالي كه به شدت مي لرزيدن منقبض و منبسط مي شدن...

 

-بيست و .....چهار....بيس....ت و.....پن....ج....

 

درست پنج سانتيمتر زير نافش يك آن تير كشيد ..درست مثل اين كه شكمش رو شكافته باشن و تخمدانش رو بين انگشت شست و سبابه و با تمام توان فشار بدن.....

 

-سي و.....هف...ت....خدا...يااااااااااااااا.....سي و ....

 

نفس هاش به شكل ناله از گلو خارج مي شد و قطره هاي اشك از گوشه ي چشماش مستقيم وارد سوراخ گوشش      مي شدن...بايد پارگي رو احساس مي كرد....درد از زير دل به پاهاش منتشر شد و كم كم همه ي بدنش رو در بر    مي گرفت....هرچي وسعتش بيشتر مي شد به شدت هم اضافه مي شد....

 

-چهل و....چه...ار......چ...هل.......و....خداياااااااااااااااااااااااااااااااا

 

ناله هاش به فرياد تبديل شد و ناخن هاش روي گردنش شيار ايجاد مي كردن...درد به قلبش رسيده بود...دور ماهيچه ي قلب پيچيد....نفسش به شماره افتاد....درد همون جا توقف كرد....بين زمين و اسمون مونده بود اما قلب محصور شده ش خون رو به بدن برنمي گردوند.....درد به مكثش پايان داد و حصار رو برداشت و به سمت مغز هجوم برد...به جمجمه رسيد..توي مغز پيچيد... مغز بيدار شد....فرمان داد...خون با فشار از قلب به همه ي بدن منتشر شد و بند با صداي فرياد دلخراشي پاره شد.....

درد رفت و ضعف اومد.....

پشتش رو به زمين چسبوند و موهاي خيسش پر از پرز فرش شد... نيم خيز شد و چهار دست و پا به سمت دستشويي حركت كرد در حالي كه رد خون گرم و لزجي روي فرش جا مي ذاشت...

دستگيره دستشويي رو گرفت و با همه ي توانش بلند شد و در رو باز كرد و تصوير شبح مانندش رو توي آينه ديد....

 

-          الان نه! بعدا حرف مي زنيم.......

 

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 10:48  توسط مهلا  | 

 

حرف اول:

مي گن ادما براي شيطون سلسله مراتب دارن............

 

 

مامانش گفته بود اگه شبا دندوناتو مسواک نکنی شیطون جيش  مي كنه رو دندونات....اگه با جوراب بخوابی شیطون زینت می کنه و روت سوار می شه و تا صبح ازت سواري مي گيره....اگه شب نری دستشویی شیطون می یاد و گولت میزنه و رختخوابتو خیس می کنی...!.تا اون وقت بارها گول شیطون رو خورده بود...همیشه از این که شب خونه ی کسی بمونه می ترسید چون مطمئن بود شیطون می یاد سراغش...فقط از موندن خونه ی بابابزرگ نمی تونست اجتناب کنه. اگه خودشم نمی خواست بمونه عشق بابابزرگ وسوسه موندنش می کرد...عاشق تشک پوست بابابزرگ بود و تفنگ شکاریش اما همیشه از خوابیدن روی اون تشک اجتناب می کرد.. می ترسید نکنه شیطون گولش بزنه و .....

اون شب مامان و بابا عازم رفتن می شدن که زمزمه محكم بابابزرگ شروع شد....

-          تو بمون!....می خوام یه چیزی تو باغ نشونت بدم...فردا هم می برمت اسب سواری..

گفتن این دو جمله کافی بود وسوسه ش کنه... بین رفتن و موندن گیر کرده بود. هم دلش برای مامان و بابا تنگ می شد و هم وسوسه تفنگ شکاری و صندوقچه و اسب بابابزرگ ولش نمی کرد... اما فقط یه اشکال وجود داشت و اونم توالت بابابزرگ بود که تو حیاط بود... از تصور این که بخواد مسیر حیاط رو گز کنه و برسه توی توالت قلبش پر از ترس می شداما از خوابیدن توی رختخواب مخمل  اما سرد خونه ی بابابزرگ و عطر نون تازه صبح که باهاش بیدار می شد و تخم مرغای آب پز که مامان بزرگ براش پوست می کند دلش غنج مي رفت....

انگار اون همه خوبی رو نمی شد به یه وسوسه ی ساده فروخت... دلو زد به دریا و گفت می مونم...

با رفتن مامان و بابا سکوت عجیبی همه جا پیدیچد..صدای  مرغ حق که به فاصله های منظم تو فضای باغ پخش می شد می ترسوندش..اما چهره ی شکسته اون دوتا آدم براش امنیت وصف نشدنی مي آورد..مامان بزرگ طبق معمول رفت توی اتاقش و خوابید و لحظه ی قشنک تنهایی با بابابزرگ رسید. بابابزرگ یه قوطی از زیر بالشش در اورد از توش یه حبه سیاه رنگ در اورد و قورت دارد. بعد بلند شد و رفت سمت تفنگش و اوردش تا دوتایی تمیزش کنن و شروع کرد به گفتن حکایت ....

چند دقيقه ديگه رفتن توی حیاط و بابابزرگ شروع کرد به شکستن کنده ها ی خشک و شکننده...کنده های خورد شده رو برد توی اتاق تنور برای نون فردا.....بعد پالتوشو انداخت روی دوشش و با هم رفتن خونه ی حسن قصاب براي سفارش گوشت. بابابزرگ تاکید که که نوه م کم خونی داره حتما فردا صبح باید براش کباب درست کنم....حسن قصاب قول داد و پدر بزرگ برگشت.. توی راه به رد ماه نگاه کردن و باهم رسیدن خونه... می خواست به بابابزرگ بگه که ....اما از تصور رفتن اون راه تا دستشویی دلش پر از ترس شد... البته اون شب چایی هم نخورده بود.....تصمیم گرفت گول شیطون رو نخوره...

بابابزرگ تشک پوستش رو گذاشت و روش ملحفه کشید.... رختخواب مورد علاقه ش اماده شده بود...اما ....

وقتی همه جا تاریک شد یه کم دلش برای مامانش تنگ شد اما سعی کرد به کباب فردا صبح فکر کنه...از تصورش لبخند زد و اروم چشماشو بست....

نصف شب یهو چشماش باز شد.. سنگینی عجیبی زیر دلش حس می کرد و قطرات آب زیر پوستش جمع شده بودن و توان حرکت کردن رو ازش گرفته بودن... به پهلوی راست خوابید و پاهاشو محکم بست و زانوهاشو زیر دلش جمع کرد . اما انگار فایده نداشت... اروم چشماشو بست تا خوابش ببره.. اروم خوابش برد...

 صبح با صدای مامان از خواب بیدار شد که دعوتش می کرد به خوردن صبحونه اما اون میخواست بره دستشویی...براهمین دوید و رفت توی دستشویی .. آب رو باز كرد و مثل هميشه ريخت روي سراميك كف دستشويي... ..یه فشار کوچیک کافی بود تا سیل ادرارش توی کاسه ی توالت جاری بشه....اما يهو مردد شد.....نه ! خوابه! شیطون اومده گولم بزنه.....یهو چشماشو باز کرد و دید هنوز توی رختخوابه....یه نفس راحت کشید و پاهاشو جمعتر کرد و بازم خوابید.....

 

صبح فردا بیدار شد و اول یه راست رفت توی توالت.... با خوشحالی نشست و اروم اب رو باز کرد.....یهو دلش هری ریخت پایین. نکنه خواب باشم! نکنه شیطون گولم زده! برا همین با این که میل زیادی به تخلیه داشت خودش رو کنترل کرد و سعی کرد همه ی حواسش رو جمع کنه. خب من دیشب خونه ی بابابزرگ خوابیدم... اینم دستشویی اوناست.. مامان بزرگ الان داره نون می پزه ... بابابزرگ رفته سروقت کباب...اره بیدارم ! توالت خونه ي بابابزرگه و منم ديشب اونجا بودم... با خیال راحت  و با يه فشار كوچيك سیل ادرار رو راهی کاسه توالت کرد......لذت تخلیه تمام وجودش رو در بر گرفت. فقط يه چيزي خيلي عجيب بود...چرا پاهاش گرم مي شدن؟ یهو چشماشو باز کرد و صدای نفس های بابابزرگ رو شنید......تشکچه ی پوست خیس خیس شده بود .....اشک از چشماش سرازیر شد .... بازم شيطون گولم زد....

صبح فردا با بغض و اخم و شلوار خشك  و تازه روی سفره صبحونه نشسته بود....بابابزرگ در حالی که کباب ها رو از سیخ بیرون می کشید رو به مادر بزرگ کرد و گفت :

چرا پارچ اب رو گذاشتی کنار تشک بچه ؟ نگفتی آب می ریزه روی تشکش؟

حلقه ی اشک تو چشماش جمع شد و کباب رو با بغض قورت داد...

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 9:46  توسط مهلا  |