تبليغاتX
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

 

 

 

 

چند مرد قوي هيكل دورو برم رو گرفتن و به سمت جلو هلم مي دن..مقاومت ميكنم..ديشب بابام اومده بود به خوابم و بهم گفت كه امروز قراره چه بلايي سرم بياد. خاك سرد و خيسه... دونه هاي برف روي مژه هام نشسته و حرارت چشمام ذوبشون مي كنه و مي ره توي چشمام و از گوشه ي چشمام جاري مي شه....جلوي پام پر از برفاي سابيده شده ست.... به جلوي پام نگاه مي كنم...فرش قرمزی جلوی پام پهنه..قرمز و سرد..دنباله ش رو مي گيرم كه ببينم به كجا مي رسه...تصوير هيولاي فلزی سرد انتهاي فرش قرمز، لرزشي شديد به بدنم مي ندازه....بازم به جلو هل داده مي شم...ميخوام مقاومت كنم اما فايده نداره...هيولا تشنه ست و بايد سيراب بشه....هر چي جلوتر مي رم فرش، قرمز تر و قرمز تر مي شه...تشنمه....دلم آب مي خواد...نمي دونم من چندمي هستم اما مي دونم از همه بزرگ ترم و جون دار تر... مي خوام فرار كنم...مي تونم... از اونا قوي ترم... از اون هيولای فلزی نفرت دارم.....سعي مي كنم به سرو گردنم تكوني بدم...تعدادشون زياده...چند نفر به يكي؟ هر چي دست و پا زدنم بيشتر مي شه تعداد اونام زيادتر مي شه..ديگه به زير پاي هيولا رسيدم...مي دونم مقاومت بي فايده ست مرد زمختي براي اين كه ساكتم كنه محكم مي زنه به پهلوم...برف تو چشمم آب مي شه و ناله توي گلوم مي خشكه...سردمه .....مرد زخمت مي ره و يه طناب كنفي مي ياره...دست و پام رو به هم نزديك مي كنن و دو به دو مي بندنش و منو به پهلو مي خوابونن روي زمين...گل و برف توي پوستم نفوذ مي كنه و لرزش بدنم شديد تر مي شه....گلوم خشك شده از تشنگي...از گوشه ي چشمام به بالا نگاه مي كنم...  سياه ها دور و بر هیولای فلزی مي چرخن و به بدنش دست مي كشن...دهن بدون دندون و نفرت انگيز هيولاي پير باز و بسته مي شه....به من پوزخند مي زنه...نگاه بي حالتم رو به سياه كوچيكي مي ندازم كه اومده بالاي سرم و با تعجب به من نگاه مي كنه...اونم مثل من داره از سرما مي لرزه...آب دماغش  رو با پشت استينش پاك ميكنه و بازم به من نگاه مي كنه....سياه ها مي يان و مي رن و دست مي كشن و مي بوسن  ،‌اشك مي ريزن و عشقبازي مي كنن با هيولاي پير و براي خوشايندش خون من و پدران و پدر پدرانم لازمه.....سياه كوچيك همچنان به من خيره شده و داره مي لرزه...به اون روزايي فكر مي كنم كه اون جاي من بود و من مثل اون راحت بودم...اما حيف كه اون يه چيزي بيشتر از من داشت و من رو با خودش جايگزين كرد و اين منم كه همچنان بايد قرباني بشم...دوست دارم زودتر اين مراسم تموم بشه تا نفس راحتي بكشم....سياه هاي خيلي خيلي كوچيك توي بغل سياه هاي ماده منتظرن....منتظر فقط يه قطره از خون من كه پيشونيشون رو رنگين كنه...كاش يادشون بمونه كه چند قطره آب توي گلوم بريزن و بعد كارم رو تموم كنن....كاش زودتر از اين سرما رها بشم....سياه موسفيدي كه توي يه دستش سوهانه و توي دست ديگش كارد به سمت من مي ياد.... صداي به هم كشيده شدنکارد و سوهان توي سرم مي پيچه..... از سوراخ دماغش بخار سفيد رنگي بيرون مي ياد .. مستقيم توي چشماي من نگاه ميكنه....چهارسياه پوش زمخت بدنم رو روي زمين مي كشن تا به زير پاي هيولای فلزی برسونن...سياه كوچيك از بين پاي سياه هاي ديگه راه باز مي كنه و نزديك تر مي شه....سياه ها بيشتر و بيشتر مي شن..انگار يه عالمه هرم دور تا دورم رو پوشونده باشه...راه نفسم بسته ست... منتظر گرماي تن من هستن.... بخاري كه از گوشت بدنم بلند مي شه براشون رويائيه...سیاه سفيد مو به سمتم مي ياد و فكم رو به زور باز مي كنه...سياه كوچيك سرش رو از بين دو پاي سياه بزرگ بيرون اورده و با چشماي گردش بهم خيره شده...ظرف آب رو جاري مي كنن توي گلوم...آرزو مي كنم هيچ تشنه اي اينطوري سيراب نشه...سردي چاقو رو روي گلوم احساس مي كنم....سياه كوچيك شروع به لرزيدن مي كنه....مي بينمش كه امشب آب گوشتم رو مي خوره اما به تيكه هاي كوچيك گوشتم لب نمي زنه....دستاي سياه سفيد مو به چاقو فشار مي ياره و مي كشه...چاقوش کنده...بریده نمی شه...دوباره می کشه...صدای سیاه هارو می شنوم که اعتراض می کنن:

- حرومش کردی!

دوباره می کشه و این بار عمل می کنه...نگاهم به سياه كوچيك خيره مونده...خون گرمبيرون مي ريزه...بدنم هنوز نمي دونه چه بلايي به سرش اومده ...شروع مي كنه به تكون خوردن...كف قرمزي از دهنم خارج مي شه...فكر كنم زبونم رو جوييده باشم...شلوار سياه كوچيك خيس شده و همچنان داره مي لرزه....سياه ها منتظرن لرزش بدنم تموم بشه تا تقسیمم کنن....ماده سياه ها مي يان و انگشت اشاره شون رو مي زنن به خون داغ و زير لب چيزي مي گن و انگشت خوني رو به پيشوني سياه هاي خيلي كوچيك مي زنن.....چند سیاه زمخت مي يان و بدنم رو پرت مي كنن روي بدن هايي كه از سرما خشك شدن ..... برف آروم آروم مي باره ...هنوز از شلوار سياه كوچيك بخار بلند مي شه اما چشم از چشماي من برنمي داره....زنگوله زير گردن لاشه ي فلزي چه قدر مضحكه....خنده م گرفته.....

+ نوشته شده در  86/11/02ساعت 15:47  توسط مهلا  |