تبليغاتX
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

 

 هر سال وقتي بوي بهار رو حس مي كنم ، ياد اون تنگ لب پريده اي مي افتم كه از دست مينا، دختر كبري خانوم افتاد و شكست....

نمي خوام مثل يه داستان پردازشش كنم...

راه افتاده بودم دنبالش كه اذيتش كنم..تنگ رو محكم تر تو دستش گرفت و با صداي زنگ دارش گفت:

- مينا مريضه ..اذيتش نكن......

نمي دونستم از كجا آورده بودش...انگار تنگ لب پريده ي كسي بود كه ديگه نمي خواستش...نميدونم....فقط مي ديدم كه محكم توي دستاش نگهش داشته....

يه نيروي اهريمني باعث مي شد وقتي عجزشو مي ديدم بيشتر اذيتش كنم....برا همين از سر راهش رفتم كنار و توي خم يه كوچه منتظرش موندم.....

اومد و بادكنك رو تركوندم و افتاد اون اتفاق....تنگ شكست.......

بعد از اون سال،  بهار طعم اون تنگي رو برام داره كه بوي ضخم ماهي زنده مي ده............

........................................................................................................................................

رفقای عزیزم

مهنوش ،‌باران ،‌ستايش ،‌زهرا،‌محسن داوودي ، ميم لام ، امين ،‌محراب ،‌حامد ،‌حميد ،‌اميد، اوهام ، خوابگرد ،‌مينا،‌الناز ،مرجان ،‌شيرين ،تلواسه ،مرتضی،محمود ،‌ بي جواب و ‌مستر گرگ:

 آرزو مي كنم تنگ هاي زندگيتون لب پريده نشه  و سال خوبي داشته باشين....

مهلا

 

 

 

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 10:17  توسط مهلا  | 

 

 اين پست رو تقديم مي كنم به باران و برق چشماش...اميدوارم هرگز چشمات مثل ماهي مرده نشه رفيق....

 

 

رد شدن از جاده ي خاكي و پر از سنگ  ده فرحزاد كار آسوني نبود... با راننده اي مثل من كه هر وقت پشت رل مي شينه برگشتش با خداست...

اما وقتي ادم اون روي سگش بالا اومده باشه و مثل مار زخمي به خودش بپيچه ،‌ ديگه نه به مهارت فكر مي كنه نه به امكانات..فقط مي خواد كه بره...

يه تصميم بزرگ توي اون عصر غمگين به سمت اون ده كشونده بود منو...اين كه يه پرنده بخرم و با خودم ببرمش سفر...توي راه حتي يه كلمه هم باهاش حرف نزنم...نه با اون و نه با خودم...وقتي كه رسيدم به كوهستان ، اول آزادش كنم بره پي كارش...بعد خودم بمونم و خودم ....خودم با خودم....نه با اون و نه با هيچ كس ديگه.....

يه پرنده ي خريدم ....همچين كه پولش رو دادم و قفس رو گرفتم دستم، انگار كه يه چيزي تو دلم تكون خورد...نمي دونم چي بود اما يه تكون بود....پرنده به دست، سوار ماشين شدم و گذاشتمش صندلي كنارم....همون اول راه باهاش اتمام حجت كردم:

-          نه از تو كه جونوري خوشم مي ياد و نه مي خوام سر به تن اوني كه به خاطرش خريدمت باشه....واسه همين لطف كن و تا مقصد خفقان بگير بذار منم رانندگيمو بكنم.....

 

يه تيكه نخ از مانتوم در اوردم و پيچوندم دور نوكش و گره زدم...موسيقي مورد علاقه م رو گذاشتم و صداشو تا اخر زياد كردم و راه افتاديم سمت جاده....يه ساعتي كه از رفتنمون گذشت بهش گفتم :

 

-          اسمت چي باشه بهتره مثلا؟ خب بايد يه اسمي داشته باشي...اسمتو مي زارم هانان!..مي دوني چيه هانان!؟ يه چيزي بهت مي گم هميشه تو يادت باشه..آدم هزار بار دلش بسوزه بهتر از اينه كه  يه بار كونش بسوزه...اينو يكي از دوستام مي گفت...من اون موقع نمي دونستم چي مي گه اما الان مي دونم....يه آتيشي تو وجودمه كه فكر نمي كنم آب حوض كوثرم خاموشش كنه....

 

سرش رو به جهت هاي مختلف تكون مي داد و نگاه بهت زده ش رو به اطراف مي نداخت...خنده دار بود...سعي مي كردم نگاش نكنم...مي ترسيدم شبيه سازيش كنم...مي ترسيدم جاي صاحبش فرضش كنم و همه ي خشمم رو خالي كنم توي گردن اين بيچاره ..... يه حس بينابيني از دلسوزي و بي رحمي تو وجودم خونه كرده بود...يه حسي بين علاقه و بيرحمي و نفرت و دلسوزي و وجدان درد و عصبانيت و همه ي اينا .....نمي تونستم هيچ كدوم رو به بقيه ترجيح بدم....

 

-          الكي كه نيست ... يه وقتايي دلم مي گيره...يه وقتايي دلم تير مي كشه....يه وقتايي هم دلم آشوب مي شه....يه وقتايي هم گٌر مي گيرم...اما همه ي اينا يه طرف....بدجوري سوختم هانان!  امیدوارم...

 

دلم نيومد ادامه بدم....مشتم رو به فرمون كوبيدم و در حالي كه غوزك دستم بدجوري درد گرفته بود و اشكم نمي ذاشت روبه روم رو خوب ببينم، پيش رفتم....اولين باري بود كه برام مهم نبود چند ساعت تو راه مي مونم...كي مي رسم...اصلا مي رسم؟نميدونم چند دقيقه گذشت كه دلم خواست توقف كنم....ماشين رو زدم كنار و طبق معمول ترمز دستي رو نكشيدم...اومدم در سمت پرنده رو باز كردم و همچين كه خواستم برش دارم ماشين راه افتاد...تند ترمز دستي رو كشيدم...قفس رو بيرون اوردم و گذاشتمش روي كاپوت...انگشت اشاره م رو روي كركهاي نرم سرش كشيدم:

 

-          نه بابا! مث كه زيادم بد نيستي...حال مي كني من خرديمتا! فكر كن تا كي مي خواستي بشيني اونجا نگات كنن!....ببينم خسته نميشي اين قدر نگات مي كنن؟..اين همه موج داغونت نمي كنه؟ من هميشه فكر مي كنم شما حيوناي خوشكل چه فرقي با زناي خراب دارين؟ پول مي دن بابتتون ..خرجتون مي كنن و ازتون لذت مي برن.... خراب... خراب صفت... خراب... خراب صفت... خراب...خراب صفت...خراب... خراب صفت...............

 

يهو همه ي بدنم گر گرفت....شعله هاي ريز آتيش توي همه ي بدنم پراكنده بود...حس كردم همه ي شراره ها توي معده م دور هم جمع شدن... بطري اب رو برداشتم و ريختم روي شكمم...قفس رو برداشتم و اندختم روي صندلي جلو.... به در و ديوار قفس كوبيده شد....اهميت ندادم...اصلا برام مهم نبود چه بلايي سرش مي ياد.....به شدت راه افتادم....به اميد رانندگي افتضاحم كه ببرتم ته دره، راه افتاده بودم توي جاده...اما انگار خيلي خوب مي روندم...ياد بازي بيست و يك افتادم ؛كه هر وقت تلاش مي كردم بانك بابام رو زياد كنم  بيست و يك مي آوردم! نمي دونم چرا روي هرچيزي خيلي انرژي بزاري اثر عكس مي ده! پرنده ي بيچاره در حالي كه روي يواره ي قفس خودشو جمع كرده بود بهت زده به روبه روش نگاه مي كرد:

 

-          میگم....هيچي... دپرسی؟ منم!...بیا با هم مشروب بخوریم....

 

قرص رو از تو كيفم در آوردم و انداختم تو حلقم....شراب  تلخ رو از صندلي عقب برداشتم...درش رو باز كردم...سركشيدمش....مزه ي كوفت مي داد! دوباره خورم...سه بار سركشيدم...زبونم بي حس شد...زياد بهش عادت نداشتم...واسه همين زود اثر كرد...از سرم تا نوك انگشتام بي حس شدن....دلم مي خواست چشمامو ببندم....به زور باز نگهشون مي داشتم...بيخوابي هاي چند شب پيش تو همون لحظه بهم فشار اورده بود...به كوه رسيده بوديم...رفتم يه گوشه نگه داشتم....قفس واژگون شده رو برداشتم و جلوي صورتم گرفتم....مستقيم توي چشماش نگاه كردم...

 

-          نكنه وقتي آزاد شدي دوباري برگردي همونجا هانان! مثل آدما نباش...با لياقت باش...

 

از ماشين پياده شدم..قفس به دست رفتم سمت دره...دوباره قفس رو گرفتم جلوي صورتم...نمي تونستم روي پام بايستم...دلم مي خواست بخوابم...همونجا بخوابم...يه هفته ...دو هفته...چند هفته.....سعي كردم زياد به لبه نزديك نشم....از ارتفاع وحشت داشتم.....با ترس به ته دره نگاه كردم...ته نبود .....اصلا زياد پايين نبود...همش دو سه تا پله پايين تر بود...

 

در قفس رو باز كردم.....از قفس بيرونش آوردم و تو دستام گرفتمش....اولين بار بود كه يه حيوون رو دستم مي گرفتم...با جفت انگشت شستم كركهاي روي سينه ش رو نوازش كردم.....مسقتيم توي چشماش نگاه كردم...گرچه كه چشمام تار بود....نميدونم چرا نمي تونستم ازش دل بكنم....فهمیدم دوسش دارم.....دست راستم رو ازش جدا كردم و گرفتمش توي دست چپم...اما نتونستم ولش كنم....فهمیدم خيلي دوسش دارم.....سعي كردم دست چپم رو باز كنم....اما قفل شده بود...فهمیدم عاشقش شدم.....قلبم رو توي گلوم حس مي كردم.... توي دستم تقلا مي كرد....هيچ كنترلي روي فشار دستم نداشتم...بيشتر فشار دادم....آخه عاشقش شده بودم...به نوك درخت رو به روم نگاه كردم...فاصله اي نبود...فقط يه درّه...دره اي كه سه تا پله پايين تر از پام بود....دلم خواست هميشه باهاش باشم....

 

-          مي ريم روي اون درخت با هم زندگي مي كنيم هانان.....بزن بريم!

.

.

.

.

.

-          اونطوري نگام نكن .....من از قفس بيرونت آوردم...خودت نرفتي....خودت نخواستي هانان!

 

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت 8:41  توسط مهلا  | 

 حرف اول

مانیامده ایم که بمیریم

در سپیده دمی که عطر لیمو می دهد....

 

بعضي وقتا يه چيزايي در گوشت مي گه كه دلت مي خواد نشنيده بگيري ....يه وقتايي هم دلت مي خواد يه چيزايي بشنوي كه بهت نمي گه...  تو يه لحظه گفت اون چيزي رو كه مي بايد مي گفت و من با اين كه نمي خواستم اما شنيدمش: فقط بيست و چهار ساعت! اون اتاقك گوشه قبرستون رو ببين. همون جا مي موني تا نوبتت بشه..

اولش فكر كردم اينم خوابه ...اما انگار نبود..يه كمي ترس برم داشت اما دلم پر از ذوق شد..طوري كه بعد از چند ثانيه، ذوق و شوق به دلهره غلبه كرد..بيست و چهار ساعت ديگه به همه ي اون چيزي كه از بچگي فكرم رو مشغول كرده بود مي رسيدم...بالاخره حس فضوليم بعد از اين همه سال ارضا مي شد و مي فهمديم اون طرف چه خبره! ديگه ايمان آوردم بايد برا خودت اتفاق بيفته تا بفهميش..با حلوا حلوا كه دهن شيرين نمي شه....

اتاقكش درست مثل همون قبرستون هاي خانوادگي بود .همونجام قرار بود خاك بشم انگار..هنوز يه ساعت از وعده نگذشته بود كه دوتا اقاي خوش تيپ اومدن و يكي سانتيمتر به گردنش آويزون بود و اون يكي متر توي دستش...انگار مي خواستن قبا به تنم بدوزن...اره همين بود..يكي مي خواست قبا به تنم بدوزه و اون يكي جامو جفت و جور كنه كه يه وقت رو زمين نمونم ....چه وسواسي به خرج دادم سر جام....موندم تا درست  بكنن زمين رو...عمق خاصي رو در نظر گرفته بودم و حتي يه سانت هم كوتاه نمي اومدم...فكر كردم سرمايه ابديمه.. اونا كه رفتن لباس رو به تنم پيچوندم و گوشه ي راست خونه م نشستم......ترس نداره كه! چرا همه ي عمر فقط و فقط از اين قسمتش مي ترسيدم؟ آره ! فكر هر چيزي از خود اون چيز بدتر يا بهتره..چون فكر كه محدوديت نداره..مي شه توش اغراق كرد....

در زدن...در رو باز كردم...مامانم بود...انگاري قرار بود همه يكي يكي بيان و بهم سر بزنن....اروم باهم قدم زديم...تو كوچه ي خلوتي كه عطر بهار نارنج مي داد...هميشه دوست داشتم وقتي هوا پر از بهار نارجه تموم بشم ..... بهش گفتم من ديگه از فردا مي رم پي زندگي خودم....خواهش مي كنم مثل مامان سيامك نكن....طولي نمي كشه كه تو هم مي ياي...مثل هميشه محكم باش.....نمي دونم چي شد كه رفت...يادم نمي ياد..

برگشتم توي حياط و يه چرخي زدم....هوا رو روي پوست تنم تست كردم....هميشه از مردن توي زمستون ترس داشتم....حس مي كردم مردن دردم مي ياره توي هواي سرد...يادمه اينو هميشه به همسرم مي گفتم....همسرم!...

در زدن....دروبازكردم...خودش بود! تنها ادمي كه فكر مي كردم نمي تونم بزارمش و برم.....سعي كردم توي چشماش نگاه نكنم...عصباني بود....مي لرزيد...گفت من شوهرتم..بدون رضايت من حتي نبايد بميري! نشوندمش كنار درخت و دستم رو گذاشتم روي پاش....گفتم چه غذاهايي رو از من ياد گرفتي؟ گفت هيچي....دستم رو توي موهاش فرو كردم و گفتم: هي دروغگو...خودم يادت دام...ماكاروني ، عدس پلو...لوبيا پلو....ديگه چي بود؟ در حالي كه مثل بچه هاي بغض كرده بود گفت: ميراز قاسمي هم بلدم....گفتم خوبه...خيالم راحته كه گشنه نمي موني...و خودتو نمي بندي به غذاي بيرون... گفتم به من قول مي دي ازدواج كني؟ گفت نه ! ديگه حوصله ندارم...دوست دختر مي گيرم...دستش رو بردم روي لبم و گفتم از من راضي هستي؟ دندوناي سفيدش رو به هم چسبوند به روبه روش خيره شد..مثل هميشه يه قطره اشك توي چشمش اومد كه سرازير نشد...با يه خيز بلند شد و با عجله از پيشم رفت... خيالم راحت شد... سخت ترين قسمت ماجرا گذشت....

حس مي كردم ديگه هيچ چيزي نيست كه بتونه من رو نگه داره....يه لحظه فكر خواهرام و بردارم اومد سراغم...به سرعت از سرم رفتن چون هرگز توي ذهنم نبودن....

چه قدر سبك بودم....به خودم گفتم دوست داري چيكار كني تا آخرين لحظه؟ چه حس خوبيه كه هيچ چيزي براي فكر كردن وجود نداشته باشه...چه خوبه كه هيچ رشته اي تورو به اينجا پيوند نده...اين دنيا با همه قشنگيش برام تنگ شده بود...مي خواستم كه بگذرم...چه ذوقي داره آگاهي....

در زدن...دروباز كردم...پدرم بود....خداي من! اين يكي رو پاك از ياد برده بودم....كسي كه همه ي روحيات و اخلاق و رفتارم درست مثل اون بود و عاشقانه دوسش داشتم....تنها كسي بود كه حاضر بودم جامو توي دنيا بدم بهش...مرد عياش و خوشگذروني بود...هميشه ي عمرم فكر مي كردم مي ره جهنم و همش به خاطر اون تلاش مي كردم برم بهشت تا بتونم شفاعتش رو بكنم....آخه شنيده بودم هر بهشتي مي تونه يه جهنمي رو شفاعت كنه...نميدونم چي شد كه همه ي اون سبكبالي از دست رفت..انگار از اولش هم نبوده...دستاشو گرفتم چشمام پر از اشك شد...پشتم لرزيد...از نبودن ترسيدم....بهش گفتم : بابا من مي ترسم! بعد همون جا روي زمين نشستم و سرم رو گذاشتم روي زانوهاش و گريه كردم...دلم براي همه ي لذتهاي زميني لك زد...دلم نمي خواستم همه شون رو بزارم براي بقيه و برم...از دوست دختر آينده ي همسرم بيزار شدم...پاهام توان برگشتن به اون تاقك رو نداشت...يا د خواهر چهل ساله م افتادم و به خودم گفتم چرا من؟ چرا من بايد توي كل خانواده نفر اولي باشم كه مي ره!؟ بابام بلندم كرد...ياد داستايوفسكي افتادم...ياد لحظه اي كه حال اون محكوم به مرگ رو ترسيم كرده بود...دو كوچه بيشتر تا پايان زندگي نمانده.....همه ي زمان زنده بودنش فقط به اندازه ي طي كردن دو كوچه بود..... كاش تجربه تزريق كردني بود....

بابام گفت چه كاري رو از همه بيشتر دوست داري ؟ همون كار رو بكن....از خونسرديش خشكم زد...اين همون آدمي بود كه من براش غش و ريسه مي رفتم....يادم اومد بارها تو دنيا گفته بودم فكر كن فردا مي ميري و با اين فكر زندگي كن! هرگز فكر نمي كردم كه اگه بدونم واقعا فردامي ميرم حتي نتونم قدم از قدم بردارم از ترس...بابا رفت و من داشتم زمان رو از دست مي دادم..يه نيروي اهريمني اومده بود سراغم و نمي ذاشت جم بخورم....بهت زده به اون چاله ي ترسناك نگاه ميكردم....از اين كه در حين كندنش چطور تونسته بودم نگاه كنم و لذت ببرم تعجب كردم!....مگه مي شه آدم بخواد كه نباشه!؟....ماها براي اين نسلمون رو زياد مي كنيم كه ادامه داشته باشيم...كه لا اقل كمي بيشتر ادامه داشته باشيم.....نه من نمي خوام تموم بشم....هنوز كلي كار دارم...كلي كتاب نخريده و نخونده دارم...هنوز با هيچ بچه تخسي سروكله نزدم....هنوز خيلي از خودخواهي هام ارضا نشده...در اتاقك باز شد.. روي زانوهام نشستم .....رختخوابم خيس عرق شد...قطره هاي عرق و اشك با هم قطي شد... همسرم ليوان اب رو بهم داد و گفت: بازم فيلم ديدي؟ ليوان آب رو از دستش گرفتم....چشمام پر از اشك شد...چه لذتي داره بعضي از ندونستن ها...........

 

+ نوشته شده در  86/12/08ساعت 11:6  توسط مهلا  |