تبليغاتX
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار

 

 حرف اول

روز جمعه توي چنان مه غليظي فرو رفتم كه همه ی  وجودم سرشار از قطره شد.......

 

....................................................................................................................................

 

زن....  گوشه ي سمت راست اتاق و درست كنار بوفه در خود مچاله شده بود...... تن لختش طي ا اندک زمانی،‌از مغازله تا  مشت و لگد را پشت سر گذاشته بود...زانو به بغل  سعي مي كرد با نيمي از بدنش كمي از عريانيش را از چشم مرد پنهان كند...لب پاييني آماس كرده اش را بین دو دندان فشار داد تا شايد از شر خون دلمه شده خلاص شود...فشار را بيشتر كرد...رد تيز دندان هاي نيمه شكسته لب را پاره كرد و خوني غليظ به بيرون جهيد...خون را به كمك  زبان به درون دهان كشيد تا شايد با شوری آن كمي از ضعف و بي حالي اش جبران شود... جسم زبري زير زبانش مي چرخيد...زبانش را چرخاند...ثمره ي زور بازوي دندانپزشك بود....جرات چشم گرداندن نداشت...مي دانست كه سه جفت چشم از او جواب مي خواهند....سه جفت چشم ...يك جفت با تمنا...يك جفت با حسرت و جفتي ديگر با گنگي...با خود فكر كرد كه به سر جنین درون بطن اش  چه آمده با آن همه لگد؟جنین عزیزی که یادگار مغازله های آخرینش بود...مرور مي كرد اتفاق را...از ابتدا..از ابتداي ابتدا...از همان وقت كه نزديك بود شروع شود ...به يك جفت از نگاه ها خيره شد....و به  دست صاحب آن يك نگاه....زانوانش را جمع تر كرد و خود را مچاله تر...شايد كه  ديده نشود.....درد شديدي در تمام بدنش دويد...انگار كه همه ي استخوان هايش زير مشت و لگد خورد شده باشد....عسل هاي ماليده شده به نوك پستانش كه مجال خورده شدنش نشده بود به  پشت رانش ماليده شد و نوچي چندش آوري  نصيبش كرد....با خودش فكر مي كرد با اين دندان هاي خرد شده و بيني شكسته و صورت  دگرگون شده ،‌ چه وقت  شکل آدمیزاد پیدا خواهد کرد!؟....دلش براي صاحب نگاه پر تمنا پر مي كشيد.... دو آرزوي بزرگ امانش را بريده بود..... سيگاري كه با ولع دودش كند و ليواني آب كه به لب صاحب نگاه پرتمنا برساند....

مرد....از سرماي جسم سرد، تنش مور مور مي شد....بهت زده به صورت آش و لاش زن نگاه مي كرد... نگاهي پر از بهت و نفرت و سوال... نگاهش از صورت زن به صورت كودك كبود و لرزان دو دو مي زد.....با خودش فكر مي كرد كه تكليف  آن كودك  معصوم چه خواهد شد پس از او؟ با حسرتي آغشته به درد  در دلش تكرار مي كرد : نمی بایست!....باختي مرد! .......باختم!

جوانک ...كنار ديوار روي پهلوي چپش دراز كشيده بود...با امعااء و احشايي  كه ميل وافري به جستن از آن شكاف عميق داشت...در تشكي از  خون ....با دستي چسبناك از نوچي عسل...با هزار جان كندن انگشت نوچ را به سمت دهانش برد..تا كمي جان بگيرد از شيريني عسل....با نگاهي خيره به زن ... نگاهي پر از تمنا...تمناي ليواني آب...كه تشنه جان ندهد.......

+ نوشته شده در  87/02/15ساعت 10:1  توسط مهلا  | 

 

حرف اول:

چهارتا زن بودن که یه سال تموم رسما ریدن به کمپوزیسیون من...دمشون گرم! فقط کافی بود یه سال دیگه هم تحمل کنم ..با ادم شدن فاصله ای نداشتم...اما نتونستم......یعنی نشد که بتونم!

 .............................

 

نفر پنجم

نفر پنجمم....نفر پنجم يعني خصم مطلق! يعني دعوتي نمي شوي براي نوشيدن يك استكان چاي....يعني دير تر از همه آمده اي و جايي براي خوابيدنت نيست  و بايد ميزي و قفسه اي و تختي را تعبيه كنند برايت در اتاقي چهار نفره...نفر پنجم يعني اين كه حق حرف زدن نداري چون حتما و حتما و حتما ترم اولي هستي....ترم هاي بالاتر قبلا همه ي حقوق  را رزرو كرده اند....

نفر پنجمم...نفر پنجم يعني اين كه تا پايان ترم دوم نفر پنجم خطاب مي شوي...گويي خدا در صحراي محشر به همين نام فرا خواهدت خواند.....

نفر پنجمم....يعني ترم اول...يعني جگرت زود كباب مي شود، ‌يعني نيمي از جيره ي ماهيانه ات سهم گدايان تهران است...يعني هنوز براي گذشتن از ميان ماشين هاي اتوبان ها فرز نشده ی ...يعني وقتي كه به  خيابان انقلاب مي روی از نوك پا تا موهاي سرت چنان دستمالي مي شود كه وقتي بر مي گردی، مي خواهي پوست تنت را غلفتي بكني....

نفر پنجمم....نفر پنجم يعني سال صفر....يعني هنوز شيوه ي لاس زدن با نگهبان دم در را ياد نگرفته اي كه وقتي كمي ديرتر ادمدي راهي به داخل داشته باشي...يعني هنوز بلد نيستي چگونه حق ناظمه را كف دستش بگذاري در ازاي پرسش كجا بودي!....

نفر پنجمم....نفر پنجم يعني بچه دهاتي كه تازه عصاي چوپانيش را به زمين گذاشته و به پايتخت امده....يعني كسي كه گيج و مبهوت به اين همه رنگ نگاه مي كند....يعني كسي كه اگر شانس نياورد و از همين راه وارد خانه ي شوهر شود ،  براي هميشه از سر سفره ي پدر و مادر برخاسته .....

نفر پنجمم.... يعني كسي كه سيگار را چس دود مي كند و  پشت لبش را باد با خود نبرده است.... كسي كه شيوه هاي مردم آزاري را هنوز بلد نيست....بلد نيست غذاي ناشناسي را از روي شعله ي گاز مشترك كش برود....كسي كه هنوز ياد نگرفته  از صبح علي الطلوع تا شب براي چگونه زنده ماندنش تنها تلاش كند..كسي كه  از ديدن خون مرده هاي روي بدن هم اتاقي اش چشمانش گرد مي شود.....

آري ! نفر پنجمم....در اتاقي چهار نفره با انسان هايي كه نمي خواهند كمي جمع تر زندگي كنند........

....

(نوشته كه تموم شد شليك خنده همه ي اتاق رو نشونه گرفت...كاغذ دوباره دست به دست شد بين هم اتاقي هاي سال بالايي...و بارها و بارها خونده شد و بعد از هر بند، صداي تكبير همراه با خنده بلند شد....نفر پنجم روي تختش نشسته بود و بهت زده به اون چهار نفر نگاه مي كرد و تو دلش به خودش فحش مي داد كه چرا  ديشب پاي نوشته خوابش برده......)

 

+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 13:41  توسط مهلا  |