حرف اول
مانیامده ایم که بمیریم
در سپیده دمی که عطر لیمو می دهد....
بعضي وقتا يه چيزايي در گوشت مي گه كه دلت مي خواد نشنيده بگيري ....يه وقتايي هم دلت مي خواد يه چيزايي بشنوي كه بهت نمي گه... تو يه لحظه گفت اون چيزي رو كه مي بايد مي گفت و من با اين كه نمي خواستم اما شنيدمش: فقط بيست و چهار ساعت! اون اتاقك گوشه قبرستون رو ببين. همون جا مي موني تا نوبتت بشه..
اولش فكر كردم اينم خوابه ...اما انگار نبود..يه كمي ترس برم داشت اما دلم پر از ذوق شد..طوري كه بعد از چند ثانيه، ذوق و شوق به دلهره غلبه كرد..بيست و چهار ساعت ديگه به همه ي اون چيزي كه از بچگي فكرم رو مشغول كرده بود مي رسيدم...بالاخره حس فضوليم بعد از اين همه سال ارضا مي شد و مي فهمديم اون طرف چه خبره! ديگه ايمان آوردم بايد برا خودت اتفاق بيفته تا بفهميش..با حلوا حلوا كه دهن شيرين نمي شه....
اتاقكش درست مثل همون قبرستون هاي خانوادگي بود .همونجام قرار بود خاك بشم انگار..هنوز يه ساعت از وعده نگذشته بود كه دوتا اقاي خوش تيپ اومدن و يكي سانتيمتر به گردنش آويزون بود و اون يكي متر توي دستش...انگار مي خواستن قبا به تنم بدوزن...اره همين بود..يكي مي خواست قبا به تنم بدوزه و اون يكي جامو جفت و جور كنه كه يه وقت رو زمين نمونم ....چه وسواسي به خرج دادم سر جام....موندم تا درست بكنن زمين رو...عمق خاصي رو در نظر گرفته بودم و حتي يه سانت هم كوتاه نمي اومدم...فكر كردم سرمايه ابديمه.. اونا كه رفتن لباس رو به تنم پيچوندم و گوشه ي راست خونه م نشستم......ترس نداره كه! چرا همه ي عمر فقط و فقط از اين قسمتش مي ترسيدم؟ آره ! فكر هر چيزي از خود اون چيز بدتر يا بهتره..چون فكر كه محدوديت نداره..مي شه توش اغراق كرد....
در زدن...در رو باز كردم...مامانم بود...انگاري قرار بود همه يكي يكي بيان و بهم سر بزنن....اروم باهم قدم زديم...تو كوچه ي خلوتي كه عطر بهار نارنج مي داد...هميشه دوست داشتم وقتي هوا پر از بهار نارجه تموم بشم ..... بهش گفتم من ديگه از فردا مي رم پي زندگي خودم....خواهش مي كنم مثل مامان سيامك نكن....طولي نمي كشه كه تو هم مي ياي...مثل هميشه محكم باش.....نمي دونم چي شد كه رفت...يادم نمي ياد..
برگشتم توي حياط و يه چرخي زدم....هوا رو روي پوست تنم تست كردم....هميشه از مردن توي زمستون ترس داشتم....حس مي كردم مردن دردم مي ياره توي هواي سرد...يادمه اينو هميشه به همسرم مي گفتم....همسرم!...
در زدن....دروبازكردم...خودش بود! تنها ادمي كه فكر مي كردم نمي تونم بزارمش و برم.....سعي كردم توي چشماش نگاه نكنم...عصباني بود....مي لرزيد...گفت من شوهرتم..بدون رضايت من حتي نبايد بميري! نشوندمش كنار درخت و دستم رو گذاشتم روي پاش....گفتم چه غذاهايي رو از من ياد گرفتي؟ گفت هيچي....دستم رو توي موهاش فرو كردم و گفتم: هي دروغگو...خودم يادت دام...ماكاروني ، عدس پلو...لوبيا پلو....ديگه چي بود؟ در حالي كه مثل بچه هاي بغض كرده بود گفت: ميراز قاسمي هم بلدم....گفتم خوبه...خيالم راحته كه گشنه نمي موني...و خودتو نمي بندي به غذاي بيرون... گفتم به من قول مي دي ازدواج كني؟ گفت نه ! ديگه حوصله ندارم...دوست دختر مي گيرم...دستش رو بردم روي لبم و گفتم از من راضي هستي؟ دندوناي سفيدش رو به هم چسبوند به روبه روش خيره شد..مثل هميشه يه قطره اشك توي چشمش اومد كه سرازير نشد...با يه خيز بلند شد و با عجله از پيشم رفت... خيالم راحت شد... سخت ترين قسمت ماجرا گذشت....
حس مي كردم ديگه هيچ چيزي نيست كه بتونه من رو نگه داره....يه لحظه فكر خواهرام و بردارم اومد سراغم...به سرعت از سرم رفتن چون هرگز توي ذهنم نبودن....
چه قدر سبك بودم....به خودم گفتم دوست داري چيكار كني تا آخرين لحظه؟ چه حس خوبيه كه هيچ چيزي براي فكر كردن وجود نداشته باشه...چه خوبه كه هيچ رشته اي تورو به اينجا پيوند نده...اين دنيا با همه قشنگيش برام تنگ شده بود...مي خواستم كه بگذرم...چه ذوقي داره آگاهي....
در زدن...دروباز كردم...پدرم بود....خداي من! اين يكي رو پاك از ياد برده بودم....كسي كه همه ي روحيات و اخلاق و رفتارم درست مثل اون بود و عاشقانه دوسش داشتم....تنها كسي بود كه حاضر بودم جامو توي دنيا بدم بهش...مرد عياش و خوشگذروني بود...هميشه ي عمرم فكر مي كردم مي ره جهنم و همش به خاطر اون تلاش مي كردم برم بهشت تا بتونم شفاعتش رو بكنم....آخه شنيده بودم هر بهشتي مي تونه يه جهنمي رو شفاعت كنه...نميدونم چي شد كه همه ي اون سبكبالي از دست رفت..انگار از اولش هم نبوده...دستاشو گرفتم چشمام پر از اشك شد...پشتم لرزيد...از نبودن ترسيدم....بهش گفتم : بابا من مي ترسم! بعد همون جا روي زمين نشستم و سرم رو گذاشتم روي زانوهاش و گريه كردم...دلم براي همه ي لذتهاي زميني لك زد...دلم نمي خواستم همه شون رو بزارم براي بقيه و برم...از دوست دختر آينده ي همسرم بيزار شدم...پاهام توان برگشتن به اون تاقك رو نداشت...يا د خواهر چهل ساله م افتادم و به خودم گفتم چرا من؟ چرا من بايد توي كل خانواده نفر اولي باشم كه مي ره!؟ بابام بلندم كرد...ياد داستايوفسكي افتادم...ياد لحظه اي كه حال اون محكوم به مرگ رو ترسيم كرده بود...دو كوچه بيشتر تا پايان زندگي نمانده.....همه ي زمان زنده بودنش فقط به اندازه ي طي كردن دو كوچه بود..... كاش تجربه تزريق كردني بود....
بابام گفت چه كاري رو از همه بيشتر دوست داري ؟ همون كار رو بكن....از خونسرديش خشكم زد...اين همون آدمي بود كه من براش غش و ريسه مي رفتم....يادم اومد بارها تو دنيا گفته بودم فكر كن فردا مي ميري و با اين فكر زندگي كن! هرگز فكر نمي كردم كه اگه بدونم واقعا فردامي ميرم حتي نتونم قدم از قدم بردارم از ترس...بابا رفت و من داشتم زمان رو از دست مي دادم..يه نيروي اهريمني اومده بود سراغم و نمي ذاشت جم بخورم....بهت زده به اون چاله ي ترسناك نگاه ميكردم....از اين كه در حين كندنش چطور تونسته بودم نگاه كنم و لذت ببرم تعجب كردم!....مگه مي شه آدم بخواد كه نباشه!؟....ماها براي اين نسلمون رو زياد مي كنيم كه ادامه داشته باشيم...كه لا اقل كمي بيشتر ادامه داشته باشيم.....نه من نمي خوام تموم بشم....هنوز كلي كار دارم...كلي كتاب نخريده و نخونده دارم...هنوز با هيچ بچه تخسي سروكله نزدم....هنوز خيلي از خودخواهي هام ارضا نشده...در اتاقك باز شد.. روي زانوهام نشستم .....رختخوابم خيس عرق شد...قطره هاي عرق و اشك با هم قطي شد... همسرم ليوان اب رو بهم داد و گفت: بازم فيلم ديدي؟ ليوان آب رو از دستش گرفتم....چشمام پر از اشك شد...چه لذتي داره بعضي از ندونستن ها...........