اين پست رو تقديم مي كنم به باران و برق چشماش...اميدوارم هرگز چشمات مثل ماهي مرده نشه رفيق....
رد شدن از جاده ي خاكي و پر از سنگ ده فرحزاد كار آسوني نبود... با راننده اي مثل من كه هر وقت پشت رل مي شينه برگشتش با خداست...
اما وقتي ادم اون روي سگش بالا اومده باشه و مثل مار زخمي به خودش بپيچه ، ديگه نه به مهارت فكر مي كنه نه به امكانات..فقط مي خواد كه بره...
يه تصميم بزرگ توي اون عصر غمگين به سمت اون ده كشونده بود منو...اين كه يه پرنده بخرم و با خودم ببرمش سفر...توي راه حتي يه كلمه هم باهاش حرف نزنم...نه با اون و نه با خودم...وقتي كه رسيدم به كوهستان ، اول آزادش كنم بره پي كارش...بعد خودم بمونم و خودم ....خودم با خودم....نه با اون و نه با هيچ كس ديگه.....
يه پرنده ي خريدم ....همچين كه پولش رو دادم و قفس رو گرفتم دستم، انگار كه يه چيزي تو دلم تكون خورد...نمي دونم چي بود اما يه تكون بود....پرنده به دست، سوار ماشين شدم و گذاشتمش صندلي كنارم....همون اول راه باهاش اتمام حجت كردم:
- نه از تو كه جونوري خوشم مي ياد و نه مي خوام سر به تن اوني كه به خاطرش خريدمت باشه....واسه همين لطف كن و تا مقصد خفقان بگير بذار منم رانندگيمو بكنم.....
يه تيكه نخ از مانتوم در اوردم و پيچوندم دور نوكش و گره زدم...موسيقي مورد علاقه م رو گذاشتم و صداشو تا اخر زياد كردم و راه افتاديم سمت جاده....يه ساعتي كه از رفتنمون گذشت بهش گفتم :
- اسمت چي باشه بهتره مثلا؟ خب بايد يه اسمي داشته باشي...اسمتو مي زارم هانان!..مي دوني چيه هانان!؟ يه چيزي بهت مي گم هميشه تو يادت باشه..آدم هزار بار دلش بسوزه بهتر از اينه كه يه بار كونش بسوزه...اينو يكي از دوستام مي گفت...من اون موقع نمي دونستم چي مي گه اما الان مي دونم....يه آتيشي تو وجودمه كه فكر نمي كنم آب حوض كوثرم خاموشش كنه....
سرش رو به جهت هاي مختلف تكون مي داد و نگاه بهت زده ش رو به اطراف مي نداخت...خنده دار بود...سعي مي كردم نگاش نكنم...مي ترسيدم شبيه سازيش كنم...مي ترسيدم جاي صاحبش فرضش كنم و همه ي خشمم رو خالي كنم توي گردن اين بيچاره ..... يه حس بينابيني از دلسوزي و بي رحمي تو وجودم خونه كرده بود...يه حسي بين علاقه و بيرحمي و نفرت و دلسوزي و وجدان درد و عصبانيت و همه ي اينا .....نمي تونستم هيچ كدوم رو به بقيه ترجيح بدم....
- الكي كه نيست ... يه وقتايي دلم مي گيره...يه وقتايي دلم تير مي كشه....يه وقتايي هم دلم آشوب مي شه....يه وقتايي هم گٌر مي گيرم...اما همه ي اينا يه طرف....بدجوري سوختم هانان! امیدوارم...
دلم نيومد ادامه بدم....مشتم رو به فرمون كوبيدم و در حالي كه غوزك دستم بدجوري درد گرفته بود و اشكم نمي ذاشت روبه روم رو خوب ببينم، پيش رفتم....اولين باري بود كه برام مهم نبود چند ساعت تو راه مي مونم...كي مي رسم...اصلا مي رسم؟نميدونم چند دقيقه گذشت كه دلم خواست توقف كنم....ماشين رو زدم كنار و طبق معمول ترمز دستي رو نكشيدم...اومدم در سمت پرنده رو باز كردم و همچين كه خواستم برش دارم ماشين راه افتاد...تند ترمز دستي رو كشيدم...قفس رو بيرون اوردم و گذاشتمش روي كاپوت...انگشت اشاره م رو روي كركهاي نرم سرش كشيدم:
- نه بابا! مث كه زيادم بد نيستي...حال مي كني من خرديمتا! فكر كن تا كي مي خواستي بشيني اونجا نگات كنن!....ببينم خسته نميشي اين قدر نگات مي كنن؟..اين همه موج داغونت نمي كنه؟ من هميشه فكر مي كنم شما حيوناي خوشكل چه فرقي با زناي خراب دارين؟ پول مي دن بابتتون ..خرجتون مي كنن و ازتون لذت مي برن.... خراب... خراب صفت... خراب... خراب صفت... خراب...خراب صفت...خراب... خراب صفت...............
يهو همه ي بدنم گر گرفت....شعله هاي ريز آتيش توي همه ي بدنم پراكنده بود...حس كردم همه ي شراره ها توي معده م دور هم جمع شدن... بطري اب رو برداشتم و ريختم روي شكمم...قفس رو برداشتم و اندختم روي صندلي جلو.... به در و ديوار قفس كوبيده شد....اهميت ندادم...اصلا برام مهم نبود چه بلايي سرش مي ياد.....به شدت راه افتادم....به اميد رانندگي افتضاحم كه ببرتم ته دره، راه افتاده بودم توي جاده...اما انگار خيلي خوب مي روندم...ياد بازي بيست و يك افتادم ؛كه هر وقت تلاش مي كردم بانك بابام رو زياد كنم بيست و يك مي آوردم! نمي دونم چرا روي هرچيزي خيلي انرژي بزاري اثر عكس مي ده! پرنده ي بيچاره در حالي كه روي يواره ي قفس خودشو جمع كرده بود بهت زده به روبه روش نگاه مي كرد:
- میگم....هيچي... دپرسی؟ منم!...بیا با هم مشروب بخوریم....
قرص رو از تو كيفم در آوردم و انداختم تو حلقم....شراب تلخ رو از صندلي عقب برداشتم...درش رو باز كردم...سركشيدمش....مزه ي كوفت مي داد! دوباره خورم...سه بار سركشيدم...زبونم بي حس شد...زياد بهش عادت نداشتم...واسه همين زود اثر كرد...از سرم تا نوك انگشتام بي حس شدن....دلم مي خواست چشمامو ببندم....به زور باز نگهشون مي داشتم...بيخوابي هاي چند شب پيش تو همون لحظه بهم فشار اورده بود...به كوه رسيده بوديم...رفتم يه گوشه نگه داشتم....قفس واژگون شده رو برداشتم و جلوي صورتم گرفتم....مستقيم توي چشماش نگاه كردم...
- نكنه وقتي آزاد شدي دوباري برگردي همونجا هانان! مثل آدما نباش...با لياقت باش...
از ماشين پياده شدم..قفس به دست رفتم سمت دره...دوباره قفس رو گرفتم جلوي صورتم...نمي تونستم روي پام بايستم...دلم مي خواست بخوابم...همونجا بخوابم...يه هفته ...دو هفته...چند هفته.....سعي كردم زياد به لبه نزديك نشم....از ارتفاع وحشت داشتم.....با ترس به ته دره نگاه كردم...ته نبود .....اصلا زياد پايين نبود...همش دو سه تا پله پايين تر بود...
در قفس رو باز كردم.....از قفس بيرونش آوردم و تو دستام گرفتمش....اولين بار بود كه يه حيوون رو دستم مي گرفتم...با جفت انگشت شستم كركهاي روي سينه ش رو نوازش كردم.....مسقتيم توي چشماش نگاه كردم...گرچه كه چشمام تار بود....نميدونم چرا نمي تونستم ازش دل بكنم....فهمیدم دوسش دارم.....دست راستم رو ازش جدا كردم و گرفتمش توي دست چپم...اما نتونستم ولش كنم....فهمیدم خيلي دوسش دارم.....سعي كردم دست چپم رو باز كنم....اما قفل شده بود...فهمیدم عاشقش شدم.....قلبم رو توي گلوم حس مي كردم.... توي دستم تقلا مي كرد....هيچ كنترلي روي فشار دستم نداشتم...بيشتر فشار دادم....آخه عاشقش شده بودم...به نوك درخت رو به روم نگاه كردم...فاصله اي نبود...فقط يه درّه...دره اي كه سه تا پله پايين تر از پام بود....دلم خواست هميشه باهاش باشم....
- مي ريم روي اون درخت با هم زندگي مي كنيم هانان.....بزن بريم!
.
.
.
.
.
- اونطوري نگام نكن .....من از قفس بيرونت آوردم...خودت نرفتي....خودت نخواستي هانان!
