هر سال وقتي بوي بهار رو حس مي كنم ، ياد اون تنگ لب پريده اي مي افتم كه از دست مينا، دختر كبري خانوم افتاد و شكست....
نمي خوام مثل يه داستان پردازشش كنم...
راه افتاده بودم دنبالش كه اذيتش كنم..تنگ رو محكم تر تو دستش گرفت و با صداي زنگ دارش گفت:
- مينا مريضه ..اذيتش نكن......
نمي دونستم از كجا آورده بودش...انگار تنگ لب پريده ي كسي بود كه ديگه نمي خواستش...نميدونم....فقط مي ديدم كه محكم توي دستاش نگهش داشته....
يه نيروي اهريمني باعث مي شد وقتي عجزشو مي ديدم بيشتر اذيتش كنم....برا همين از سر راهش رفتم كنار و توي خم يه كوچه منتظرش موندم.....
اومد و بادكنك رو تركوندم و افتاد اون اتفاق....تنگ شكست.......
بعد از اون سال، بهار طعم اون تنگي رو برام داره كه بوي ضخم ماهي زنده مي ده............
........................................................................................................................................
رفقای عزیزم
مهنوش ،باران ،ستايش ،زهرا،محسن داوودي ، ميم لام ، امين ،محراب ،حامد ،حميد ،اميد، اوهام ، خوابگرد ،مينا،الناز ،مرجان ،شيرين ،تلواسه ،مرتضی،محمود ، بي جواب و مستر گرگ:
آرزو مي كنم تنگ هاي زندگيتون لب پريده نشه و سال خوبي داشته باشين....
مهلا
